( 1 ) چون كار « معاويه » روبراه شد ، « جرير » فرستادهء امام را بدون هيچ نتيجهاى بكوفه بازگرداند و طى نامهاى به امام چنين نوشت :
« اما بعد ، اگر همچنانكه گفتهاى مردم همگى با تو بيعت كردهاند چنانچه از خون عثمان بر كنار بودى تو هم بمانند ابو بكر و عمر و عثمان خليفه مىشدى اما تو را خون عثمان در برگرفته و اين توئى كه انصار را خوار كردى و گروهى نادان با تو بيعت كردند و ناتوانها به نيروى تو ، توانا شدند .
« اكنون مردم شام خلافت ترا نمىپذيرند و با تو مىجنگند تا قاتلان عثمان را به آنها تحويل دهى و اگر چنين كردى شورائى براى تعيين خليفه تشكيل مىشود ، اما مردم حجاز ، بر مردم حق حكومت داشتند و حق در ميانشان بود ولى چون از حق كناره جستهاند ، حق رأى و شور با مردم شام است و بجانم قسم كه حجت تو بر مردم شام مثل حجتى كه بر طلحه و زبير مىآورى نيست اگر چه با تو بيعت كرده باشند و من هرگز با تو بيعت نمىكنم اما فضيلت تو در اسلام و خويشاونديت با پيغمبر را انكار نمىكنم » .
در اين نامه ، ياوهگوييها و تهمتهائى به چشم مىخورد ، « معاويه » در
هامش
معاويه و عمرو بر سر مصر و خلافت با هم معامله ميكردند بر آنها وارد شد ، عمرو مىگفت من بر سر دينم با تو معامله ميكنم عتبه گفت به دين اين مرد اطمينان كن كه از ياران محمد ( ص ) است و عمرو بمعاويه طى شعرى چنين نوشت : اى معاويه دينم را به تو نمىدهم و از سوى تو بدنيايم نمىرسم تا ببينم كه چهكار مىكنى ؟ دنيا و دين با هم برابر نيستند ولى من آنچه تو به من بدهى ميگيرم و به آن قانعم ، اگر مصر را به من ببخشى معامله پرسودى است كه آن را ميگيرم و از نفع و زيانش بهره ميبرم .