فرمانرواى شام رفت و به او گفت :
اى معاويه ! مردم مكه و مدينه و بصره و كوفه و اهل حجاز و يمن و عروض و عمان و بحرين و يمامه همگى بفرمان پسر عمويت على ( ع ) گردن نهادهاند و جائى جز سرزمينى كه تو در آن هستى باقى نمانده است كه اگر سيلى از آن جاها بشام سرازير شود ، ناحيهء ترا غرق مىكند و من آمدهام تا ترا به هدايت و حقيقت فرا خوانم و بقبول بيعت آن رادمرد دعوت كنم . « 6 »
( 1 ) « معاويه » از شنيدن سخنان « جرير » ، عقل از سرش پريد و قوايش سست شد و همچنان متحير باقى ماند و نتوانست چيزى در پاسخ بگويد .
ناچار به وقتگذرانى پرداخت و امروز و فردا كرد و راه فرارى جز دست بدست كردن و طول دادن نداشت .
در اين بين بزرگان اهل شام و سرداران سپاه به نزد او مىآمدند و با او مشورت مىكردند كه آيا خلافت امام را بپذيرند و تسليم شوند يا راه طغيان و تمرد پيش گيرند و بخونخواهى « عثمان » پردازند و « معاويه » به آنها مىگفت كه فقط فرمان او را اطاعت كنند و بخونخواهى « عثمان » و تمرد نسبت بحكومت امام ادامه دهند .
در اين حال ، « معاويه » بفكر « عمرو عاص » افتاد و در چنين هنگامهء خطرناك و ترسآورى كسى بدنبالش فرستاد تا اينكه بيايد و راهى به او نشان دهد و از اين خطر نجاتش بخشد و در نامهاى به او نوشت :
« زود بيا كه من شبها خوابم نمىبرد تا تو بيائى » .
« معاويه » خوب ميدانست در صورتى ميتواند در اين معركه پيروز
هامش
( 6 ) - وقعهء صفين .