آويختند و امام ، طرف راست لشكر را به حسن ( ع ) و طرف چپ را به حسين ( ع ) سپرد ( 1 ) و پرچم سپاه را بدست پسرش - محمد حنفيه - « 37 » داد و گفت : به پيش .
« محمد » بميدان پرخروش جنگ شتافت و باران تيرها بر سرش فرو ريخت و ناگزير لحظهاى بازايستاد و ندانست چه كند كه ناگهان پدرش او را از پشت سر ، عقب كشيد و با خشم گفت :
رگ مادرت ترا گرفته است .
پرچم را از دست « محمد » گرفت و در برابرش بجنبش در آورد و چنين سرود :
« مثل پدرت ضربه بزن تا ترا بستايند .
در جنگ خيرى نيست مگر آنكه آتشش را برافروزند ، بوسيلهء شمشيرها و نيزههاى محكم و استوار » .
البته توقف « محمد » دليل ناتوانى و ترس او نبود ، چون « محمد » از سركردگان رشيد و گردن فراز لشكر بود و ميخواست اندكى بپايد تا هجوم دشمن كاهش يابد و آنگاه حمله برد و امام هم فرزندش را از پيش نراند بلكه ميخواست در آغاز جنگ ، دورانديشى و اراده نيروى خويش را بمردم بصره بفهماند شايد كه دست از سركشى بردارند .
هامش
( 37 ) - محمد بن على بن أبي طالب هاشمى معروف بابن حنفيه مادرش خوله دختر جعفر حنفيه است كه نامش به او نسبت داده شده است . ابراهيم بن جنيد مىگويد كسى را نمىشناسم كه مثل محمد از پدرش على احاديث فراوان و استوارى روايت كند ، ابو نعيم گويد محمد در سال 80 هجرى وفات كرد ( خلاصهء تهذيب الكمال ) ، خطيب سيد على هاشمى كتاب مفصلى در شرح حال او بنام « محمد بن الحنفيه » بسال 1368 هجرى قمرى تأليف كرده است .