تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 284

مساهمون:

ص٢٨٤
( 1 ) « عايشه » منظور « زبير » را فهميد و دانست كه ميخواهد از فتنه بگريزد و چون از نقطهء ضعف « زبير » با خبر بود او را متهم به ترس كرد و گفت اى ابا عبد اللّه ! آيا از شمشير پسران عبد المطلب ميترسى ؟ « عايشه » با اين نيرنگ با قلب « زبير » بازى كرد و فسادى شديد در جانش برانگيخت و با اين سخنانش زهرى كشنده بكامش ريخت . « عبد اللّه » پسر ناخجسته « زبير » هم بر اين فساد و هيجان افزود و گفت : تو با روشن‌بينى بجنگ آمدى ، ولى چون پرچمهاى پسر ابى طالب را ديدى كه در سايهء آنها مرگ نشسته است ، ترسيدى . عبد اللّه پدرش را به ترس و جبن متهم كرد و چون ترس ، خوارى و ننگ و كم شخصيتى است و « زبير » خودش را از آن منزه ميدانست به پسرش رو كرد و درحالىكه از شدت خشم ميلرزيد گفت : - واى بر تو ، من قسم خورده‌ام كه با او جنگ نكنم . - غلامت سرجس را بكفارهء سوگندت آزاد كن « 36 » . « زبير » غلامش را آزاد كرد و آنگاه بميدان آمد و به جولان پرداخت تا شجاعت و نيرومنديش را به پسرش نشان دهد و بىباكيش را از مرگ به او بنماياند و به پسرش اطمينان دهد كه از مرگ نمىترسد . ( 2 ) با اين حركت « زبير » ، زبان جنگ بيرون افتاد و دو لشكر در هم
هامش
( 36 ) - تاريخ طبرى جلد 5 - در اين تاريخ آمده است كه عبد الرحمن بن سليمان تميمى يكى از شعراى عرب دربارهء اين قدام زبير چنين سرود : اى برادران ، من امروز شگفت‌آورتر از اين نديده‌ام كه برادرى كفارهء قسم خود را با آزاد كردن بنده‌اى در راه نافرمانى خدا بپردازد .