- خداوند قاتل عثمان را بكشد . آنگاه با آهنگى نرم و آهسته فرمود :
( 1 ) - ترا به خدا اى زبير ! يادت هست كه روزى با پيغمبر بودى و پيامبر به تو تكيه كرده بود و به من رسيديد ، پيغمبر بر من سلام كرد و به روى من خنديد ، آنگاه متوجه تو شد و فرمود اى زبير ! تو روزى بستم با على خواهى جنگيد ؟ !
« زبير » سرش را پائين انداخت و رنگ چهرهاش برگشت و قلبش از شدت اندوه و حسرت داغ شد و گفت :
- خدايا ، بلى
- پس چرا با من ميجنگى ؟ !
- به خدا قسم فراموش كرده بودم و اگر بيادم مىآوردى بر تو خروج نمىكردم و با تو نمىجنگيدم « 35 » .
« زبير » بازگشت و به پيش « عايشه » آمد و قصدش اين بود كه از اين فتنه بسلامت بيرون رود و به « عايشه » گفت :
- اى ام المؤمنين ! به خدا قسم بهر جا كه پا نهادم اول آنجا را شناختم و بعد رفتم غير از اين سفر كه نميدانم آيا درست آمدهام يا اشتباه كردهام .
هامش
( 35 ) - الامامة و السياسة ، و در مروج الذهب آمده است كه امام به زبير گفت برگرد ، زبير گفت حالا كه كار از كار گذشته است چگونه برگردم به خدا ، اين ننگى است كه هرگز پاك نميشود . امام فرمود : بيش از آنكه اين ننگ با جهنم همراه شود برگرد ، زبير برگشت و شعرى به اين مضمون ميخواند : ننگ را بر آتش برگزيدم مخلوق گلى با آتش بو نمىآيد ، على سخنى به من گفت كه از آن بىخبر نبودم كه بجان تو مايهء ننگ دنيا و دين است .
گفتم اى على ( ع ) ملامت بس است و آنچه به من گفتى كافى است .