« اكنون كشتن اين گروه بر ما جايز است ، آنها را در هم كوبيد كه سزاوارند » . « 34 »
( 1 ) آنگاه فرماندهان لشكر را بخواست و آنها را در جايهاشان مستقر ساخت و به آنها بهنگام درگير شدن با دشمن دستوراتى داد كه نمونههاى عالى فضيلت و مهربانى و انساندوستى را حائز است به آنها چنين فرمود :
« اى مردم ! اگر سپاهيان دشمن فرار كردند به مجروحان حمله نكنيد و اسيران را نكشيد و فراريان را دنبال نكنيد و عورتى را مكشوف نسازيد و كشتگان را مثله نكنيد و به اموالشان دست نزنيد مگر سلاح و مركب و بردگانى كه در لشكرگاهشان بيابيد و غير از اينها آنچه هست بدستور كتاب خدا به وارثانشان تعلق دارد » .
آنگاه امام ، حسرت زده از اردوگاه بيرون آمد و در برابر صفوف دشمن ايستاد ، تا حجت را بر آنها تمام كند و گفت « زبير » كجاست ؟ !
« زبير » بيرون آمد و چون در برابر امام قرار گرفت . امام به او فرمود :
- ابا عبد اللّه چرا به اينجا آمدى ؟
- بخونخواهى عثمان آمدهام .
- خون عثمان را مطالبه مىكنى ؟
- بله .
هامش
( 34 ) - طبرى ، جلد 5 ، مسعودى در مروج الذهب مىنويسد چون مادر آن جوان كشتهء پسرش را ديد در سوك او چنين سرود :
خدايا ، مسلمانى به پيش اين گروه آمد و بدون آنكه بترسد كتاب خدا را بر آنها تلاوت كرد ولى آنها دستهايشان را به خون او خضاب كردند درحالىكه مادرش ايستاده بود و ميديد .