( 1 ) امام لحظهاى به او نگاه كرد و از يارانش خواست كه ديگرى بجاى جوان برود ، ولى كسى جز همان جوان فداكار حاضر به اين جانبازى نشد ، امام قرآن را به او سپرد و گفت :
قرآن را به آنها عرضه دار و بگو اين قرآن بين ما و شما حاكم و گواه باشد ، شما را به خدا خون ما و خودتان را نريزيد . جوان ، مردانه در موج دشمن فرو رفت و كوچكترين وحشتى در جانش نمىخليد ، او قرآن را بر دست گرفته بود و دشمن را بانجام فرامين آن دعوت ميكرد و از آنها ميخواست كه صفا و سازش و برادرى را برگزينند و از جنگ دست بردارند .
ولى شورشيان قدرش را نشناختند و سخنش را نپذيرفتند و وحشيگرى و خونخواهى چنان در مغز و روحشان پنجه در افكنده بود كه نامردانه به جوان حمله بردند و دست راستش را انداختند .
جوان ، قرآن را بدست چپ گرفت و همچنان دشمن را به اطاعت دستورات كتاب خدا ميخواند .
دوباره به او حمله بردند و دست ديگرش را هم انداختند ، جوان كه غرق در خون بود ، قرآن را بدندان گرفت و در آخرين لحظات عمرش همچنان مردم را به صلح ميخواند و مىگفت :
از خدا بترسيد و خون ما و خودتان را مريزيد .
دشمنان بر او تاختند و همچنان در دشمنى و سركشى خود پافشارى ميكردند و با ضربهء نيزه نگونسارش ساختند ، و پيكر خونين و پاره پارهاش را به خاك انداختند .
ديگر براى امام عذرى باقى نماند و پس از قتل آن جوان فرمود :
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 281
مساهمون: فخر الدين حجازى
ص٢٨١