- آب حواب است اى ام المؤمنين !
( 1 ) « عايشه » فريادى بر آورد و همچنان مىناليد گويا پارهاى از قلب گداختهاش از زبانش شعله مىكشد و با نهايت اندوه و حسرت گفت :
- من حتما بايد برگردم .
- چرا ؟ اى ام المؤمنين !
- از پيامبر شنيدم كه بزنانش فرمود گويا مىبينم بيكى از شما زنان ، سگهاى « حواب » پارس كنند و آنگاه به من گفت : اى حميراء ! نكند آن زن تو باشى .
- بيا برويم خدايت رحمت كند اين حرفها را كنار بگذار .
« عايشه » به اين سخن قانع نشد و همچنان از حركت بازايستاد .
« طلحه » و « زبير » به سختى ناراحت شدند ، زيرا « عايشه » پرچم سپاه آنها بود و اگر او برمىگشت ، رشتهء سپاهشان از هم مىگسست و آرزوهاشان بر باد ميرفت و همين « عايشه » بود كه سپاهيان بخاطر او مجتمع شده و به حركت افتاده بودند و اكنون اگر « عايشه » كنار رود ، همهء سپاهيان پراكنده ميگردند .
هامش
مرد كم آزارى كه چشمها او را مسلمان ميديد مردم را به آيات خداوندى قسم ميداد
من نيزهام را به پيراهنش فرو بردم و او با دست و دهانش بر خاك افتاد ، او گناهى نداشت جز آنكه از على ( ع ) پيروى نمىكرد
و هر كس كه از حق پيروى نكند ستمكار است
او سورهء حم را به ياد من آورد ولى نيزه بجانش افتاد اى كاش قبل از جنگ بچنين كارى مىپرداخت گفته مىشود قاتل او كعب بن مدلج يا معاوية بن شداد بوده است ( الاستيعاب )