- اين قاتلان عثمانند كه همراه تو هستند و به « طلحه » و « زبير » اشاره كرد و گفت :
- اين دو مرد كشندگان عثمانند كه به طمع خلافت برخاستهاند و چون آن را بدست آورند ، خواهند گفت : خون را به خون ميشويم و گناه را بتوبه بر طرف مىسازيم « 14 » .
« سعيد » در اين مورد به حق سخن گفت ، ولى آنها با گوشهاى سنگين خود سخنش را نشنيدند چون فكرشان متوجه قدرت و بدست گرفتن حكومت بود .
( 1 ) قافله به راه افتاد و بيابانها را پيمود تا به جائى رسيد كه آن را « حوأب » مىگفتند « 15 » .
سگهاى « حوأب » به جلوى كاروان آمدند و با فريادها و زوزههاى - بلند پارس كردند . « عايشه » از فرياد سگها ناراحت شد و به « محمد » پسر « طلحه » « 16 » گفت : اينجا كجاست ؟
هامش
( 14 ) - الامامة و السياسة .
( 15 ) - حواب ناحيهاى است در راه بصره ، ابو منصور ميگويد سگهاى آنجا به كاروان عايشه پارس كردند و عايشه اين شعر را گفت : اينجا آب حواب است كه پس از اين يا به پيروزى مىرسم و بالا ميروم و يا پائين مىافتم ( معجم البلدان ) .
( 16 ) - محمد پسر طلحه قرشى تميمى است ، پدرش او را روز ولادتش بحضور پيغمبر آورد و پيغمبر دست بسرش كشيد و او را محمد نام نهاد و كنيهاش را ابو القاسم گذارد ، محمد در جنگ جمل كشته شد اما طرفدار على ( ع ) بود ، حضرت بر كشتهء او گذشت و گفت او در راه خدمت بپدرش كشته شد .
پدرش او را بميدان جنگ فرستاد و محمد زره خود را بيرون كرد و انداخت و به هر كس به او حمله ميكرد ميگفت تو را بسورهء حم قسم مىدهم مردى به محمد حمله كرد و او را كشت و اين شعر را بخواند :