تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 251

مساهمون:

ص٢٥١
( 1 ) « سخن را ميگوئى و بعد تغييرش ميدهى ، هم باد از سوى تو است و هم باران اين تو بودى كه گفتى خليفه را بكشيد و اين توئى كه گفتى عثمان كافر شده است » . ما ناگزير فرمان ترا اجرا كرديم و او را كشتيم و قاتل عثمان كسى است كه بما فرمان كشتن او را داده است . حالا هم كه عثمان كشته شده است نه سقفى بر سر ما فرود آمده و نه خورشيد و ماه گرفته است . اكنون مردم با كسى بيعت كرده‌اند كه داراى عزت و مناعت است و زشتىها را بر طرف مىكند و حق را پايدار مىسازد . تو براى جنگ جامهء نبرد مىپوشى ، ولى بدان كه خيانتكاران همچون وفاداران نيستند و عايشه پس از اين گفتگو به مكه بازگشت « 7 » . در اينجا انسان ، سرگشته و حيران ميماند و انديشه‌اش بواقع بازمىايستد و نميتواند موقعيت و عمل « عايشه » را دريابد ، زيرا او نخستين كسى بود كه آتش انقلاب را بر ضد « عثمان » بر افروخت و ميخواست كه او را به خاك و خون كشانند . پس هم رضايت بكشتن او و هم مطالبهء خونش كارى شگفت‌انگيز است . ( 2 ) « امير الشعراء شوقى » در اين باره ميگويد : « كسى خونخواهى « عثمان » را مىكند كه از او زخمها بدل دارد ، يا علت اين كارش حسدى است كه از دلش بيرون نميرود . اين كار عايشه شكافى ايجاد مىكند كه هرگز پر نخواهد شد و اين مكر زنان است كه
هامش
( 7 ) - تاريخ طبرى ، جلد 3 .