بناحيهء « سرف » « 6 » رسيد يكى از دائيهايش را بنام « عبيد بن ابى سلمه » در راه ديد كه از مدينه مىآمد از او پرسيد :
- تازه چه خبر ؟
- عثمان را كشتند .
( 1 ) « عايشه » با شتابزدگى پرسيد پس از آن چه كردند ؟
- على را بخلافت برگزيدند و امر خلافت به نيكوترين روى استقرار يافت .
« عايشه » با نهايت خشم فريادى كشيد و چشمهايش را به آسمان دوخت و بعد به زمين نگاه كرد و گفت :
اى كاش به زمين فرو ميرفتم تا خلافت پسر أبي طالب را نبينم ، اى واى كه « عثمان » را مظلوم كشتند به خدا قسم كه خونش را مطالبه خواهم كرد .
« عبيد » باستنكار از او پرسيد :
- چرا ؟ به خدا قسم ، خودت نخستين كسى بودى كه از عثمان كناره گرفتى و ميگفتى اين نعثل را بكشيد كه كافر شده است .
- عثمان توبه كرد و بازهم او را كشتند . من گفتم و آنها نيز گفتند ولى سخن اخير من بهتر از گفتهء نخستين من است .
« عبيد » از گفتار « عايشه » متعجب شد كه چگونه گفتارش با هم تناقض دارد و به او گفت : اى عايشه ( شعر )
هامش
( 6 ) - سرف ناحيهاى در 6 يا 12 ميلى مكه است كه در آنجا پيامبر با ميمونه ازدواج كرد و ميمونه در همانجا پس از چندى وفات كرد . بخارى ميگويد سرف با نقطه ( شرف ) است و اين در معجم البلدان نيز آمده است .