عامهء مسلمين ايجاب نميكرد كه « طلحه » و « زبير » به « عراق » بروند ، چون آنها در آن منطقه نفوذ و طرفدارانى داشتند كه ممكن بود روزى بر خلافت مركزى بشورند و دولت اسلامى را بمخاطره اندازند . چون « طلحه » و « زبير » دريافتند كه اميدشان بر باد رفته است و بخواست و آرزويشان نميرسند بحضور امام آمدند و اجازهء مسافرت خواستند و گفتند :
- يا امير المؤمنين ! اجازه دهيد از خدمت مرخص شويم .
- كجا ميرويد ؟
- قصد عمره داريم .
( 1 ) - امام به آنها با نگاهى سبك و شكآلود نگاه كرد و گفت :
- به خدا قسم قصد عمره نداريد ، بلكه منظورتان دغلكارى و پيمانشكنى است .
آنها سخن امام را دربارهء خود ردّ كردند و سوگندهائى شديد ياد كردند ، با اينكه ميدانستند قسم بدروغ گناهى بزرگ است ، چارهاى جز اين نميديدند كه به اين وسيله خود را به مقصد برسانند .
امام ( ع ) درحالىكه نسبت به آنها و گفتارشان مشكوك بود فرمود :
دوباره بيعت خود را تجديد كنيد .
بدون ترديد دوباره بيعت كردند و پيمانها و سوگندها محكم ساختند و چون از حضور امام خارج شدند گويا از زندان آزاد شدهاند يا از آتشى بكنار رفتهاند ! !
« طلحه » و « زبير » رفتند تا به « عايشه » ملحق شوند .
« عايشه » مدتى در مكه بود و اكنون بسوى مدينه رفت و چون
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 249
مساهمون: فخر الدين حجازى
ص٢٤٩