يتيمان با من شريك هستيد .
( 1 ) چون بر آنها ثابت شد كه از خلافت امام به آنها سودى در رسيدن باغراضشان نخواهد رسيد ، بناى شكايت و نافرمانى را گذاشتند و « طلحه » در ميان گروهى از قريشيان گفت :
اينهم مزدى است كه على ( ع ) بما داد ، ما بخاطر او بر عثمان قيام كرديم تا جائى كه مرتكب گناه شديم و موجب قتل او شديم و او در خانهاش نشسته بود ، تا كار پايان يافت و چون به آنچه ميخواستيم رسيد ، ديگران را برگزيد .
« زبير » نيز بسخن در آمد و گفت :
از اين جهت پشيمانيم كه ما سه نفر از اهل شورى بوديم و يكى از ما قبول بيعت را نپذيرفت « 2 » ولى ما دو نفر با على ( ع ) بيعت كرديم و نيروى خود را در خدمتش آورديم ولى او ما را بىبهره ساخت اكنون مىبينيم كه اميد ما به خطا رفته است .
گفتههاشان به گوش امام رسيد و وزيرش « عبد اللّه عباس » را خواست و گفت :
- سخن اين دو مرد را شنيدى ؟
- بلى شنيدم .
- چه فكر ميكنى ؟
- گمان ميكنم آنها خواهان حكومتند ، پس « زبير » را بر « بصره » و « طلحه » را بر « كوفه » امير گردان .
امام تبسم كرد و فرمود :
هامش
( 2 ) - منظور سعد بن وقاص است كه از قبول خلافت امام سرپيچى كرد .