بن عاص » و « وليد بن عقبه » و علت مخالفتشان آن بود كه امام در راه گسترش دعوت اسلامى ، بستگان و نزديكان آنها را كشته بود . علت ديگر بىايمانى آنها و پايبنديشان به حميتهاى جاهلى و تعصبهاى قبيلگى موهومى بود كه اسلام همه را الغاء نموده بود ، ولى آنها همچنان گرفتار اين بيماريهاى عفونت زاى خطرناك بودند « 4 » .
« ابن قتيبه » مىنويسد : چون حسن ( ع ) ديد كه در چنين هنگامهء خطرناكى پدرش قصد دارد مقام خلافت را بپذيرد ، بپدرش گفت : « عقيدهء من اين است كه « طلحه » و « زبير » بقبول خلافت شما وادار نشوند و همچنان به حال خود بمانند و مردم را واگذارى كه در اين كار بمشورت بپردازند هر چند اين مشورت يك سال به طول انجامد .
به خدا قسم اگر يك سال هم بمشاوره پردازند ، دست از تو بر نمىدارند و چارهاى جز قبول زمامداريت را ندارند . رأى من اين است كه
هامش
( 4 ) - در تاريخ يعقوبى آمده است كه وليد بنمايندگى بنى اميه به امام چنين گفت :
تو همهء ما را كشتى ، پدر من و پدر سعيد را كه نور قريش بود در جنگ بدر كشتى ، به پدر مروان دشنام دادى و به عثمان اعتراض كردى كه چرا مروان را به خود نزديك ساخته است ، ما به شرطى با تو بيعت مىكنيم كه ناراحتىهاى ما را بر طرف كنى و آنچه در دست و اختيار داريم بما واگذارى و قاتلان عثمان را كيفر دهى . امام خشمگين شد و به وليد فرمود : اما اينكه من خويشان شما را كشتهام آنها بفرمان خدا كشته شدهاند و اينكه آنچه از مال و ثروت داريد ، بشما واگذارم من نميتوانم از حق خدا و مردم بگذرم و اموال عمومى را از شما بازنستانم و اما كشتن قاتلان عثمان اگر امروز لازم باشد ، فردا هم امكان دارد .
آنچه وظيفهء من است رهبرى شما بر طبق احكام قرآن و سيرهء پيامبر است .
اكنون اگر مايل هستيد مثل ديگران با من بيعت كنيد . مروان گفت دستت را بگشا تا با تو بيعت كنيم پس با آن حضرت بيعت كردند .