تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 176

مساهمون:

ص١٧٦
( 1 ) حضرت فرمود : ما مردمى هستيم كه بخشش ما بمانند بوستان خرمى است كه اميدها و آرزوها در آن مىچرد . پيش از سؤال بمردم احسان مىكنيم از ترس آنكه مبادا آبرويشان ريخته شود . اگر دريا از بخشندگى ما آگاه شود ، امواج خروشانش از شرمسارى فرو مىنشيند . « 8 » روزى غلام سياهى را ديد كه ظرفى در پيش دارد و لقمه‌اى از آن مىخورد و لقمه ديگر به سگى كه پيش اوست ميدهد . امام پرسيد چرا چنين ميكنى ؟ ! پاسخ داد خجالت مىكشم كه من بخورم و اين سگ گرسنه بماند . امام را غيرت احسان به جوش آمد و خواست كه به اين غلام مهربان ، پاداشى نيكو عنايت كند . و به او فرمود : در جايت بمان تا بازگردم . غلام را از مولايش خريد و آزاد كرد و باغى را كه غلام در آن كار ميكرد نيز خريد و به او بخشيد « 9 » . روزى از كوچه‌هاى مدينه ميگذشت ، شنيد كه مردى از خدا ده هزار درهم پول ميخواهد . خدا آن مرد را نااميد نكرد و حسن ( ع ) آن مبلغ را فورى برايش فرستاد « 10 » . مردى بحضورش آمد و نيازش را بيان داشت . امام به او گفت : حق سؤال تو چيست ؟ من بانجام وظيفه‌ام در برابر تو آگاهى يافتم و هرگز نميتوانم به ميزان شايستگيت به تو ببخشم . هر چيز زيادى در برابر ذات با عظمت پروردگار اندكست . هر چه دارم اگر به تو
هامش
( 8 ) - اعيان الشيعة . ( 9 ) - البدايه و النهايه . ( 10 ) - طبقات الكبرى شعرانى .