( 1 ) حضرت فرمود : ما مردمى هستيم كه بخشش ما بمانند بوستان خرمى است كه اميدها و آرزوها در آن مىچرد . پيش از سؤال بمردم احسان مىكنيم از ترس آنكه مبادا آبرويشان ريخته شود . اگر دريا از بخشندگى ما آگاه شود ، امواج خروشانش از شرمسارى فرو مىنشيند . « 8 »
روزى غلام سياهى را ديد كه ظرفى در پيش دارد و لقمهاى از آن مىخورد و لقمه ديگر به سگى كه پيش اوست ميدهد . امام پرسيد چرا چنين ميكنى ؟ !
پاسخ داد خجالت مىكشم كه من بخورم و اين سگ گرسنه بماند .
امام را غيرت احسان به جوش آمد و خواست كه به اين غلام مهربان ، پاداشى نيكو عنايت كند . و به او فرمود : در جايت بمان تا بازگردم .
غلام را از مولايش خريد و آزاد كرد و باغى را كه غلام در آن كار ميكرد نيز خريد و به او بخشيد « 9 » .
روزى از كوچههاى مدينه ميگذشت ، شنيد كه مردى از خدا ده هزار درهم پول ميخواهد . خدا آن مرد را نااميد نكرد و حسن ( ع ) آن مبلغ را فورى برايش فرستاد « 10 » .
مردى بحضورش آمد و نيازش را بيان داشت .
امام به او گفت : حق سؤال تو چيست ؟ من بانجام وظيفهام در برابر تو آگاهى يافتم و هرگز نميتوانم به ميزان شايستگيت به تو ببخشم . هر چيز زيادى در برابر ذات با عظمت پروردگار اندكست . هر چه دارم اگر به تو
هامش
( 8 ) - اعيان الشيعة .
( 9 ) - البدايه و النهايه .
( 10 ) - طبقات الكبرى شعرانى .