شدند ، در بين راه تشنگى و گرسنگى به آنها دست يافت ، زيرا كاروان از آنها پيش رفته بود .
( 1 ) ناگهان متوجه خيمهاى شدند كه در سينهء آن صحراى سوزان برپا بود و چون بخيمه آمدند جز پيرهزنى كسى ديگر را در آنجا نيافتند و از او آب و خوراك خواستند .
پير زن كه نفسى كريم و روحى بزرگ داشت آنها را كريمانه پذيرفت .
وقتى كه بزرگوارى و خير در فطرت كسى سرشته شد در راه عزت و بزرگوارى آنچه را دارد مىبخشد .
پيرزن جز گوسفندى چيز ديگر نداشت و آن را به نزد مهمانان خويش آورد و گفت شيرش را بدوشيد و بياشاميد و چون از شيرش سيراب شدند گفت شما را به خدا قسم مىدهم كه او را بكشيد تا من بروم هيزم بياورم و براى شما غذائى آماده كنم .
هامش
بخشندگان معروف عرب است كه از سخاوتش حكايتها كردهاند و « عبد اللّه بن قيس » دربارهاش مىسرايد :
كيست بمانند عبد اللّه بن جعفر كه چهرهاى روشن دارد و سرمايهاى را كه در دست دارد باقى نمىگذارد و همه را مىبخشد و نامش باقى ميماند .
و « شماخ بن ضرار » دربارهاش گفت :
اى پسر جعفر ! تو نيكو جوانمردى هستى و نيكو پناهدهندهاى بر هر مهمان نيازمندى ، چه بسا مهمانى كه بسوى تو آمد و با توشهء فراوان بازگشت و آنچه خواست با خود ببرد .
عبد اللّه در سال هشتاد هجرى در گذشت و آن سال را به علت جريان سيل شديدى كه در مكه جارى شد و همه چيز حتى شترها را با خود ببرد ، عام الحجاف ناميدند يعنى سال ناگوارى و سختى .