تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 178

مساهمون:

ص١٧٨
شدند ، در بين راه تشنگى و گرسنگى به آنها دست يافت ، زيرا كاروان از آنها پيش رفته بود . ( 1 ) ناگهان متوجه خيمه‌اى شدند كه در سينهء آن صحراى سوزان برپا بود و چون بخيمه آمدند جز پيره‌زنى كسى ديگر را در آنجا نيافتند و از او آب و خوراك خواستند . پير زن كه نفسى كريم و روحى بزرگ داشت آنها را كريمانه پذيرفت . وقتى كه بزرگوارى و خير در فطرت كسى سرشته شد در راه عزت و بزرگوارى آنچه را دارد مىبخشد . پيرزن جز گوسفندى چيز ديگر نداشت و آن را به نزد مهمانان خويش آورد و گفت شيرش را بدوشيد و بياشاميد و چون از شيرش سيراب شدند گفت شما را به خدا قسم مىدهم كه او را بكشيد تا من بروم هيزم بياورم و براى شما غذائى آماده كنم .
هامش
بخشندگان معروف عرب است كه از سخاوتش حكايتها كرده‌اند و « عبد اللّه بن قيس » درباره‌اش مىسرايد : كيست بمانند عبد اللّه بن جعفر كه چهره‌اى روشن دارد و سرمايه‌اى را كه در دست دارد باقى نمىگذارد و همه را مىبخشد و نامش باقى ميماند . و « شماخ بن ضرار » درباره‌اش گفت : اى پسر جعفر ! تو نيكو جوانمردى هستى و نيكو پناه‌دهنده‌اى بر هر مهمان نيازمندى ، چه بسا مهمانى كه بسوى تو آمد و با توشهء فراوان بازگشت و آنچه خواست با خود ببرد . عبد اللّه در سال هشتاد هجرى در گذشت و آن سال را به علت جريان سيل شديدى كه در مكه جارى شد و همه چيز حتى شترها را با خود ببرد ، عام الحجاف ناميدند يعنى سال ناگوارى و سختى .