تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 179

مساهمون:

ص١٧٩
( 1 ) ميهمانان پس از صرف غذا از پير زن تشكر كردند و گفتند ما افرادى از قريش هستيم كه عزم سفر حج داريم و چون بمدينه آمدى پيش ما بيا ، تا كرامت ترا جبران كنيم . زن را وداع گفتند و برفتند . چون شب فرا رسيد ، شوهر آن زن به خيمه آمد و از داستان ورود مهمانان آگاه شد و با شدت خشم بزن گفت چگونه افرادى را كه نشناختى پذيرائى كردى و تنها گوسفندى را كه داشتيم بر ايشان كشتى ؟ ! زن گفت آنها سه مرد قريشى بودند . زمان گذشت و سالى ديگر سپرى شد و خشكسالى پيش آمد و قطره‌اى باران از آسمان نباريد و باديه‌نشينان به شهر كوچ كردند و اين زن نيز به همراه شوهرش بمدينه آمد و چون راهى براى زندگى نيافتند از كوچه‌هاى مدينه سرگين شتر جمع ميكردند . روزى چهره خوشبختى بر آنها خنده زد و حسن ( ع ) پير زن را در كوچه ديد و شناخت و بزرگوارى زن را به ياد آورد و بجبران آن آماده شد كه پاداش نيكى ، دينى بر ذمهء آزادگان است . غلامش را بدنبال زن فرستاد و چون عجوزه بحضور آمد ، امام فرمود : - اى كنيز خدا آيا مرا مىشناسى ؟ ! - نه . - من يكى از مهمانان تو در فلان سال هستم . - من شما را نمىشناسم . - اگر تو مرا نمىشناسى ، من تو را مىشناسم . امام به غلامش فرمود : هزار گوسفند براى آن زن بخرد و هزار