( 1 ) ميهمانان پس از صرف غذا از پير زن تشكر كردند و گفتند ما افرادى از قريش هستيم كه عزم سفر حج داريم و چون بمدينه آمدى پيش ما بيا ، تا كرامت ترا جبران كنيم . زن را وداع گفتند و برفتند .
چون شب فرا رسيد ، شوهر آن زن به خيمه آمد و از داستان ورود مهمانان آگاه شد و با شدت خشم بزن گفت چگونه افرادى را كه نشناختى پذيرائى كردى و تنها گوسفندى را كه داشتيم بر ايشان كشتى ؟ !
زن گفت آنها سه مرد قريشى بودند .
زمان گذشت و سالى ديگر سپرى شد و خشكسالى پيش آمد و قطرهاى باران از آسمان نباريد و باديهنشينان به شهر كوچ كردند و اين زن نيز به همراه شوهرش بمدينه آمد و چون راهى براى زندگى نيافتند از كوچههاى مدينه سرگين شتر جمع ميكردند .
روزى چهره خوشبختى بر آنها خنده زد و حسن ( ع ) پير زن را در كوچه ديد و شناخت و بزرگوارى زن را به ياد آورد و بجبران آن آماده شد كه پاداش نيكى ، دينى بر ذمهء آزادگان است .
غلامش را بدنبال زن فرستاد و چون عجوزه بحضور آمد ، امام فرمود :
- اى كنيز خدا آيا مرا مىشناسى ؟ !
- نه .
- من يكى از مهمانان تو در فلان سال هستم .
- من شما را نمىشناسم .
- اگر تو مرا نمىشناسى ، من تو را مىشناسم .
امام به غلامش فرمود : هزار گوسفند براى آن زن بخرد و هزار
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 179
مساهمون: فخر الدين حجازى
ص١٧٩