( 1 ) بازگردانيدن حكم و پسرش ، مروان بمدينه با انتقاد شديد مردم مواجه گرديد ولى عثمان از مردم عذر خواست و گفت بخاطر صلهء رحم چنين كارى را كرده است « 5 » .
هامش
در زمان جاهليت همسايه پيغمبر بود و بيش از هر كس به رسول خدا آزار ميرسانيد .
حكم پس از فتح مكه ، بمدينه آمد و در دينش ناپايدار و دروغگو بود ، او پشت سر پيغمبر راه ميرفت و با چشم و لب و دهانش تقليد پيامبر را در مىآورد و مسخره مىكرد و چون پيامبر نماز ميخواند ، پشت سرش مىايستاد و با انگشتانش به اشاره مىپرداخت .
پيامبر او را نفرين كرد و حكم با دستهاى متحركش همچنان در رعشه باقى ماند . روزى پيامبر در خانه نشسته بود كه حكم بر حضرت وارد شد . پيامبر خشمگين شد و با عصا به او حمله برد و فرمود اين سوسمار از من چه ميخواهد . نگذاريد او و پسرش مروان در مدينه بمانند و به همين جهت آنها را بطائف تبعيد كردند . پس از مرگ پيامبر ، عثمان از ابو بكر خواست كه آنها را بمدينه بازگرداند ولى أبو بكر گفت من تبعيديهاى پيغمبر را به مدينه بازنميگردانم . در زمان عمر هم عثمان چنين وساطتى كرد و از عمر همان پاسخ را شنيد ولى چون خلافت به خود عثمان رسيد آنها را بمدينه بازگردانيد و گفت من دربارهء بازگشت آنها با پيامبر سخن گفتم به من وعده داد كه آنها را برگرداند ولى در اين بين ، از دنيا رفت . مسلمانان بازگشت حكم و مروان را زشت شمردند و به عثمان اعتراض كردند .
در استيعاب آمده است كه حكم به نفرين پيامبر رعشه گرفت و عبد الرحمن بن حسان بن ثابت او را هجو كرد و به پسرش چنين خطاب كرد :
همانا پدرت ملعون است پس استخوانهايش را بشكن ، كه اگر به او تيراندازى كنى ديوانهء رعشه دارى را كشتهاى ، پرهيزگاران از تقواى خويش شكمى گرسنه دارند و مردان پليد از حرامخوارى شكمشان گنده است .
( 5 ) - در مستدرك حاكم و سيرهء حلبيه آمده است كه پيغمبر دربارهء حكم گفت خداى او را و فرزندانش را جز اندكى از آنها كه مؤمنند لعنت كند كه اينها مردانى فريبكار و حيلهگرند ، دنيا به آنها داده مىشود ولى از آخرت بهرهاى ندارند .