( 1 ) اين دو كودك دردمند در موجى از رنج و اسف فرو رفته و بر مزار نياى خويش مىگريستند ولى آرام نداشتند و به خانه بازگشتند و به اسماء گفتند :
مادرمان كجاست ؟
اسماء كه طوفان غمى دردناك بر چهرهاش توفيده بود و قطرات درشت اشك برخسارهاش مىريخت با سوزى دردناك گفت مادرتان بجهان ابدى پر كشيد و بديدار خدا شتافت ، برويد و پدرتان را خبر كنيد . قلبهاى فرزندان زهرا گوئى از هم پاره شد و فرياد كنان به مسجد دويدند . مردم فرا پيش پسران پيامبر آمدند و گفتند خدايتان نگرياند چرا گريه مىكنيد اى فرزندان رسول ! شايد از ديدن مزار پيامبر بگريه افتادهايد و فراق جدتان به اندوهتان افكنده است ؟
گفتند : نه چنين است بلكه مادرمان فاطمه از دنيا رفته است . مردم ديوانه وار بضجه در آمدند و اندوهى سنگين بر جانشان نشست ، زيرا آنها گرامىترين فرزندان و پارهء پيكر پيامبر خويش را از دست داده و حق و حرمت او را نشناخته بودند .
همگى بخانهء امام هجوم آوردند تا فيض تشييع پيكر پاكيزه و مقدسش را دريابند و بر آن نماز بگذارند ولى امام ( ع ) بسلمان فارسى فرمود كه مردم را پراكنده سازند و سلمان بمردم گفت بازگرديد كه اكنون وقت تشييع نيست .
در اين هنگام عايشه فرا رسيد و خواست داخل خانه شود ولى اسماء او را نگذاشت وارد گردد و گفت من بفاطمه ( ع ) قول دادهام كه هيچكس را اجازهء ورود ندهم « 16 » .
هامش
( 16 ) - اسد الغابه - كنز العمال .