داد كه نخستين كسى هستم كه در جهان آخرت به او ميپيوندم و من از شنيدن چنين مژدهاى شادمان شدم و خنديدم . « 21 »
( 1 ) فاطمه ( ع ) كه مرگ پيغمبر را حادثهاى محتوم دانست و احساس فراق كرد ، فرزندانش حسن و حسين ( ع ) را ببالين پدر آورد و گريان گفت :
پدرم ! اينها پسران تو هستند بعنوان ميراث چيزى به آنها عنايت كن . پيغمبر فرمود :
هيبت و شكوه خويش را به حسن مىبخشم و شهامت و بخشايش خود را به حسين ميراث مىدهم .
حسن ( ع ) از بالين نياى بزرگش برخاست و بزرگوارى و هيبت رسول خدا را بميراث گرفت و اين يادگارى كه از پيغمبر به ارث برد ، رمزى از هيبت رسول و نشانى از شكوه حضرتش بود تا اينكه گفتند حسن ( ع ) را چهرهء رسولان و جلاى پادشاهان است . « 22 »
بسوى ابديت
( 2 ) چون هنگام ارتحال پيامبر و حضور او به پيشگاه خدا فرا رسيد فرشتهء مرگ از جانب خدا مأمور شد تا روان پاكش را به آسمان قرب بالا برد و ملك الموت به صورت انسانى به در خانه آمد اجازهء ورود خواست ولى فاطمه گفت پيامبر بيمار و گرفتار است و اين اجازه خواهى و پاسخ منفى چند بار تكرار شد . آخرين بار پيغمبر ديده باز كرد و از ورود سفير الهى
هامش
( 21 ) - طبقات ابن سعد ، جلد 8 ، صفحهء 17 .
( 22 ) - مناقب ابن شهر آشوب ، جلد 2 .