تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 99

مساهمون:

ص٩٩
را دربارهء خلافت على ( ع ) خواهد نوشت و به اين جهت گفت : كتاب خدا ما را بس است و با چنين سخن و اقدام زشت و نفرت‌انگيزى سوزشى در نهاد پيامبر انداخت و در برابر ارادهء پيغمبر مانعى تراشيد كه هدايت آيندهء امت را بمخاطره افكند . پيغمبر از نسبت نارواى هذيانى كه به او دادند رنجيده خاطر گشت و دانست اگر هم دستورى دهد ، اجرا نخواهد شد و بعد كه خواستند دوات و قلم بياورند فرمود پس از اين سخنانى كه گفتيد چه ميتوان نگاشت ؟ ! ولى شما را به تجليل و بزرگداشت خاندان خود سفارش ميكنم و بعد روى خود از آنها بازگردانيد . « 20 » ( 1 ) حال پيامبر به سختى مىگرائيد و فاطمه ) - دختر گراميش ) - با اندوهى سنگين و حالتى ناتوان بر بالين پدر اشك ماتم مىباريد . پيغمبر از چنين منظرهء اندوهبارى بهم بر آمد و دخترش را بپيش خواند و آهسته سخنى بگوشش خواند كه گريه‌اى داغ و تند تكانش داد و بلافاصله سخنى ديگر در گوش دخترش سرود كه زهرا شادمان شد و آهسته خنديد . عايشه سراسيمه شد و به فاطمه گفت هرگز چنين اندوه و مسرتى را پيوست بهم نديده بودم ، به من بگو ، پيغمبر به تو چه گفت ؟ فاطمه ( ع ) پاسخى به عايشه نداد ، ولى پس از مرگ پدر او را از اين راز آگاه كرد و گفت : بار اول پيغمبر به من خبر داد كه به زودى از دنيا ميرود و من از شنيدن اين خبر ناگوار گريستم و بار دوم به نهانى مرا بشارت
هامش
( 20 ) - بحار جلد ششم ، بخارى هم اين خبر را چند بار در جلد چهارم صفحهء 69 و صفحهء 99 و در جلد ششم صفحهء 8 ياد كرده و نام گوينده را پوشيده داشته ولى ابن اثير مىنويسد كه گوينده اين سخن « عمر بن خطاب » بوده است .