زبان فهمى هم نداشت . گفتند راهآهن صبح زود مىرود . بهتر است همانجا رفته شب را در واگن توقف كنيم . رفتيم تاريك شده بود . دونفر ارمنى پيدا شدند و ما را اجازه دادند در اطاق درجهء دوم بمانيم . اتفاقا فانوس ما خراب شد و آنچه كوشش نموديم روشن نشد . آن ارمنى فانوس خود را هم به ما داد . واگن كوچك بود چهار نيمكت نشستن و خواب داشت . دو پائين ، دو بالا . پشت آن هم روشورى و مبال داشت كه سوراخ ظرف روشوئى مسدود شده بود و آب ميان آن ايستاده بود . آنچه كرديم باز نشد . به زحمت شب را صبح كرديم . عز الدين و فرشته متصل گريه كردند . هوا سرد بود باد مىآمد .
متصل دو سهنفر پليس اطراف واگن با اسلحه گردش مىكرد . دو سه تير هم خالى كردند .
يكى از آنها باز ايرانى بود . مىگفت دزد اينجا بسيار دارد و گاهى منجر به منازعه با ما مىشود . چند شب قبل نزاع كرديم دونفر دزد عرب كشته شد ، يك پليس زخمى .
وضع واگن
دوشنبه غرّهء شعبان المعظم - صبح زود برخاستيم . چاى از « كانتين » آوردند ( بوفه را اينجا به اصطلاح انگليسها كانتين مىگويند ) . مسافر جمع شد اما نه به قدر گنجايش واگن .
مهذب الدوله رفت بليت گرفت ، اما مىگفت يكنفر انگليسى با خانمش مدعى شد كه من يك هفتهء قبل اين اطاق را گرفتهام . پس از گفتگوى زياد نفرى بيست و پنج روپيه از من گرفتند كه انگليسى و خانمش برود درجهء اول و ما اينجا بمانيم درحالىكه بليط اين نمرهء دوم هفده روپى و هشت آنه بود . درجهء سيم ده روپى و دو آنه . من تصور مىكنم دام و حيله بود كه به توسط آن دو ارمنى ديشبى براى ما تهيه شده بود . بههرحال ساعت چهار به ظهر مانده ترن حركت كرد و تا بغداد سى و پنج فرسنگ است . ترن خيلىآرام مىرفت . راه نظامى است . عرضش كم واگنها كوچك و باريك است . باد به شدت مىوزيد طورى كه بيرون ممكن نبود بايستيم . هندى رئيس ماشين بود و در واگن گارد پشت اطاق ما منزل داشت ، انگليسى حرف مىزد ، آشنا شد و از ما توجه مىكرد .
ليموى يعقوبيه
از منازل معروف مىگذشتيم تا يعقوبيه كه ليموى آن در تمام ايران و بين مسافرين حتى پيرهزنهاى مملكت ما مشهور است . پياده شديم دانهاى يك آنه خريديم . ما تعجب از گرانى آن نسبت به آنچه در ايران شنيده بوديم نموديم . فروشنده سرى حركت داد .
گفت انگليس همهچيز را گران كرده ، حالا هم بهغير فصل است . واقعا ليموى غريبى بود . نظير آن در ايران يافت نمىشود . به ياد دوستان خورديم و لذت برديم .