نواقل
ظهر وارد قصر شيرين شديم . خرابههاى شهر قديم و خرابهء قلعهء جوان ميركنار جاده بود . به صعوبت اتومبيل ما از نهر و گل و كثافات جلو قصبه گذشت . به مجرد آنكه جلو دكان چلوكبابى ايستاد مرد كه بليط نواقل را داد كه من با تغير تمام دور انداختم .
مهذب الدوله هم تغير كرد . اما بقدرى اصرار و ابرام و التماس كرد تا مهذب الدوله داد .
حراج سواره
پسرهء حمالى پيدا شد خانه براى ما گرفت . از استاد هم چلوكباب خواستيم و منزل رفتيم . عبد اللّه خان « حل » نداشت و همانجا افتاد . بعد از صرف ناهار سراغ گمرك و تلگرافخانه و پستخانه رفتيم كه همه ناهار رفته بودند و گفتند دو ساعت ديگر خواهند آمد . قصبهء كثيفى است ، دكاكين كثيفتر . مرد كه الاغى سوار بود توى اين كوچه عمومى كه بازار مىگفتند تاخت مىكرد و به زبان كردى مىگفت مال مسلمان است سيزده تومان .
قدرى بالا رفت به همان فرياد گفت سيزده تومان و نيم . از يكى از اهالى جويا شدم چه حكايتى است ، گفت دلال است مال حراج مىكند و ترتيب حراج مال در اينجا اين قسم است .
تعريف زيادى از دو حمام قصر كرده بودند ، يكى متعلق به يكنفر يهودى ، ديگرى مسلم . حمام بزرگى بود . به رودخانه نگاه مىكرد . پنج اطاق دوش داشت . سلمانى مىگفت يكهزار و دويست تومان اجارهء آن است ( قلمدان مهذب الدوله بهتر از اين نمىنويسد . تمام دوات مملو از مو است كه بهردفعه كه قلم ميان مركب مىرود چندين مو بايد گرفت تا بنويسد ) . در زير دوش خوب خود را شستوشو دادم . استاد كيسه كشيد ، صابون زد ، صابون انگليسى بسياربسيار خوب . گفت دانهاى دو شاهى مىفروشند . بيرون آمدم از لاعلاجى همان پيراهن ، همان زيرپيراهن و شلوار چرك كثيف را پوشيدم كه تا امروز پس از بيرون آمدن از حمام به اين درد مبتلا نشده بودم . اگر هم شده بودم منتهى دوروز يا سهروز بود كه عوض نشده بود نه مثل اينها كه مثل شمع چرك است .
گمركخانه رفتم . مهذب الدوله آنجا بود . تذكرهها را ويزا كردند . مهذب الدوله مطمئن شد كه بارهايش رسيده است . بعد خداحافظى كرده رفتم كنار راهدارخانه . عين الملوك با عز الدين و فرشته در اتومبيل حاضر بودند . سوار شده به راه افتاديم . نيم ساعت به غروب به خسروى آخر خاك ايران رسيديم . بليت راه را راهدار گرفت و پاره كرد از آنجا