تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 6539

مساهمون:

ص٦٥٣٩

سالار اعتضاد و اقوامش

جمعه دهم جمادى الاولى ، هفتم برج جدى - بارانهاى خوب آمد . دو شب هم يخ بست . عصر خانهء سالار اعتضاد عقدكنان دخترش فخر تاج خانم دعوت داشتيم . داماد اسد اللّه خان نامى است در ادارهء ماليه . پدرش را نمىشناسم . اما از طرف مادر مشهورتر است . خواهرزادهء مرضيه . . . است كه حالا معلوم نيست خود و دخترش راضيه كجا و چه حال دارند . يك خواهر حسن آقا زن ركن السلطنه است . فرنگستان با او بود . با يك پسر آمده است . خواهر ديگر عيال مخبر همايون است . خواهر ديگر مادر اسد اللّه خان . . . . [ مرضيه ] طناز ، زيبا ، بانمك و با همه‌چيز بود . آواز خوش داشت ، ضرب خوب مىگرفت عالى بل متعاليه بود . . . مرا اندرون احضار كردند رفتم . اتفاقا حسن آقا و زن مخبر همايون را خوب ديدم . حسن آقا خيلى چاق سفيد و اروپائى بزك كرده لباس پوشيده بود . داماد را سر عقد آوردند ، گردن‌كلفت و جوان است . بيرون آمدن پايم روى يخ در رفت نقش زمين شدم . اگر سرم را امير امجد نگاه نداشته بود خورد شده بود . اين هم كفارهء نگاه كردن زن مردم .

تلفن حاجى ميرزا زكى خان

اسمعيل خان از مسافرت طولانى آذربايجان همان‌جا [ به ] مجلس عقد وارد شد . همه از ديدار او خوشحال شدند . حاجى ميرزا زكى خان جزو مدعوين بود . پرسيدم تلفن تازه چه كردى . گفت هيچ . اصرار كرديم گفت تازه همان است كه گفتم ، اما در سقوط كابينه به سپهسالار تلفنى نمودم . چطور ؟ گفت ديدم از هرجا تلفن كنم مظنون واقع مىشود ، رفتم صبح زود خانهء قايم‌مقام الملك ( رابطه‌اش با وزير جنگ مستحكم است ) . از آنجا تلفن زدم كه خيلى زود بيائيد فرح‌آباد . يقين كرد براى رياست‌وزرائى است . فورى رفت . شاه بيرون نيامده بود گفت مرا احضار فرمودند . گفتند خير . گفت شما نمىدانيد برويد عرض كنيد . رفتند و گفتند . شاه مدتها خيال كرده بود سپهسالار اول صبح چه كار دارد . پس از يكى دو ساعت بيرون تشريف بردند . سپهسالار جان بىنفس به حضور رفت . شاه صحبتهاى معمولى كرد و بعد گفتند سپهدار آمد . سپهسالار فهميد براى او خبرى نيست . مثل برج زهرمار تعظيم كرده آمد و سوار شده يك‌سر شهر . من مخفى شده بودم و سپهسالار هى كلاه را كج گذاشته بود و راست . هرجا فرستاد مرا گير نياوردند .