ياد ايام گذشته
پكى به سيگار زدم و ياد ايامى كردم كه ناصر الدين شاه در اينجا اسبدوانى مىكرد و من طفل بودم . بعد به ياد ايام محمد على شاه و آن داستان افتادم كه حقيقتا بهتآور بود .
چه اشخاصى بودند و چه حكايتى بود . امير بهادر چه شد . مشير السلطنه كجا رفت .
سعد الدوله كه الساعه در همين باغ است چهها مىكرد . ناصر السلطنه كه الان مثل موش گوشهاى خزيده چه كروفرى داشت . دنياست عبرتكده . باز خودمان كه نه آنروز داخل موجوداتى بوديم نه امروز . لقمه نانى به زحمت فراهم مىكنيم صرف خود و عيالات تا روز موعود در رسد و برويم آنجا كه همه عاقبت مىروند .
سلام شاه
شاه وارد شد . سلام و شليك توپ در همهجا اعلان كرد . راست رفت عمارت فوقانى . همان طالارى كه محمدعلى شاه در آن چندى بود و ندانست چه كند . سفرا آنجا شرفياب شدند . پس از مختصر توقف از پلههاى مخالف رو به مغرب پائين تشريف آوردند . وزراى سابق و اسبق ، شاهزادگان ، رجال صف بسته بودند . با شاه ، وليعهد ، رئيس الوزراء ، سردار سپه ، وزراى حاليه ، شاهزادگان درجه اول بودند . به ما رسيد