تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 6489

مساهمون:

ص٦٤٨٩
معلومم شد اين تهيه را نصير السلطنه پسر محتشم السلطنه همشيره‌زاده‌ام برايم ديده بود تا كاملا خنده كرده باشند . من ديدم مسيو پول نمىدهد ، روسها هم بقدرى غلو دارند كه نمىشود كارى كرد . من مىدانستم يك اسب درشكه مسيو بدچشم است . يك روز چطر قرمزى پيدا كرده رفتم جلوى باغ توى خندق دراز كشيده چطر را باز كردم . كالسكهء مسيو كه آمد بگذرد چطر را جلوى چشم يابو حركت دادم ، يابو رم كرده خودى زد به در و ديوار و بناى تاختن را گذاشت . صداى بگيربگير مسيو و فرياد كالسكه‌چى بلند شد . من هم همان قسم چطر را تكان‌تكان مىدهم . درشكه به سرعت رفت . چيزى نگذشت يك نفر قزاق سواره پيدا شد كه مىپرسيد اين پدرسوختهء چطر قرمز چه شد ، بالاخره مرا ديد آمد . با هزار فحش و ناسزا مرا گرفت و برد كميسر . آنجا بناى استنطاق من شد . اسم شما . گفتم حاجى انمى . نگاه تندى به من كرده گفت اسم‌فاميل . گفتم چلغوز . گفت اين مزخرفات چيست . گفتم اسم و نام فاميل من ايناست . شما اگر ميل داريد اسم ديگر بگذاريد مختاريد . پس از قدرى سكوت گفت محل سكنا . گفتم چلغوزيه . باز نگاهى به من كرده گفت شغل . گفتم جاكشى كه ديگر تحمل نياورده گفت پاشو برو گم شو ، پاشو برو گم شو ، پاشو برو گم شو . گفتم تغير نفرمائيد ، همين شغل را دارم . در اين بين يكى دو تا تلفن به كميسر رسيد ، فهميد من كى هستم . مرخص كرد ( حاجى انمى در تياتر گاهى تقليد بيرون مىآورد كه منحصر است به تقليد پيرزن يا كلفت سياه و خوب از عهدهء اين دو تقليد برمىآيد ) .

رئيس كميتهء مسخره

از هم جدا شديم اما سالار دنبالهء سخن را گرفت . گفت پسرش مرحوم شد و همان يكى را داشت . قدرى كسل شده ديگر چندان آشوبى برپا نمىكند . با اين‌حال نظام الدين خان پسر ناظم خلوت نورى كه قوم او هستند گفته بود حاجى خان پير شده بايد رئيس « كميتهء مسخره » را عوض كرد . اين حرف به گوش حاجى انمى رسيد گفت من پير شدم ، باشد تا نشانش بدهم . چند روز بعد تلفنى به ناظم خلوت رسيد كه نظام الدين خودكشى كرده برويد نعش او را از كميساريا بياوريد . مادروپدر به حال سكته افتادند . اقوام ديگر رو به كميسر . هرجا مىروند مىگويند چنين چيزى نيست . بالاخره رفتند نظميه . آنجا هم خبرى نبود . آمدند منزل شنگ و شيون در خانه بلند بود . يك‌وقت نظام وارد شد ، فهميدند قضيه از چه قرار است . مادر نظام الدين چندين ماه بدين‌واسطه ناخوش بود . نظام الدين كاغذى در جرايد نوشت كه حتما حاجى خان را مىكشم . چندى گذشت يك روز جلوى مجلس حاجى خان مقابل نظام الدين آمده گفت تو مرا مىكشى ، من پير
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 6489 | قهرمان ميرزا عين السلطنه