هركس هم بهجاى من بود نويسنده مىشد و گويا اينهمه نويسنده كه پيدا شده به واسطهء مطالعهء همين كتبى بوده است كه بنده مطالعه كردم و اينها هم با خود گفتند كه ما از ديگران كمتر نيستيم و مىتوانيم حلقهء زنجير ادب و عضو انجمن نويسندگى شويم و شدند .
نويسندگى ! بهبه نويسندگى ! آن هم در طهران . كسب خيلى محترم ! سرمايه ، خيلى رايگان و آسان ! زندهباد نويسندگى اگر آخر داشته باشد .
بالابالا نشستن - پول پيدا كردن - مشهور شدن - حزب شدن - دستهبندى كردن و خلاصه به همهجا رسيدن در نويسندگى است . هرقدر نويسنده زبردستتر اجر و احترامش بيشتر . سعى كن كه زبردست باشى . زبردستى هم كارى ندارد . بهتر فحش بده و اگر مصلحت اقتضا كرد خواه منطق داشته باشد و خواه نداشته باشد از حمله و تنقيد فروگذار نكن و هرقدر مىتوانى بروز حرارت بده كه مردم بگويند به ، به ، عجب وطنپرستى است با پارهاى شاهكارهاى ديگر . . . « 1 »
اين بود كه مثل سايرين من هم نويسنده شدم . شما هم بوديد مىشديد . ابن عميد و شاتوبريان هم اگر بهجاى من بودند هرگز تحصيل نمىكردند و بىزحمت نويسنده مىشدند .
چه خوب زمانى بود آن وقتى كه من اديب و نويسنده شدم . محيط جاهل ، مملكت بىقانون ، ليدرهاى احزاب همه مثل من . . . « 1 » كابينههاى روى كار كه همه يا مثل من بودند و يا به واسطهء خيانت خوف داشتند . حكومت بىقدرت و ترسو و متزلزل .
اينجا است كه به نويسندگى اكتفا ننموده خواستم شاعر هم بشوم . چرا ؟ بههمان دليل كه نويسنده و سياسى شدم . بعضى شعراى معاصر را هم از نزديك تماشا كرده و با خود گفتم اگر اينها شاعرند شاعر شدن هم كار مشكلى نيست . مقالات نثر وقتى وزن و قافيه پيدا كرد شعر مىشود و درضمن هم به واسطهء هوش و فراست فطرى فهميده بودم كه بعضى از شعرا چه مىكنند . من هم رفتم پى آن كار و با زحمتى موفق شدم . خدايا بگويم يا اين سر مكتوم در پرده بماند براى ذخيرهء روز مبادا . على اللّه مىگويم چه اهميت دارد .
درصورتىكه نويسندگى اصل بود و شاعرى فرع و حالا اصل رو به زوال است بگذار فرع هم برود . خلاصه چه دردسر بدهم . يكى دو ديوان خطى صاحبمرده پيدا كرده و شاعر شدم !
خودم هم گاهى شعر مىگفتم و خواهونخواه مردم را وادار مىكردم به گوش دادن و
هامش
( 1 ) - نقطهچين در اصل است .