گذران با علف صحرا
مدانيها براى باقى ماندهء جنس خود آمدند . آهوناله مىكردند . قسم مىخوردند كه چندين خانوار ما با علف صحرا گذران مىكنند . مشهدى ابراهيم پيرمرد با حال اندوهناكى گريه مىكرد كه هفتسر عيالواطفال من گرسنه [ اند ] علف را مىجوشانيم با نمك مىخوريم . بيانات اينها همه ما را به رقت آورد . باز مهلت داد تا من شهر بروم و چاره كنم . بههمين جهات است من مايل به عزيمت از اينجا شدهام . سابقا همه اينها با خودم بود ، به مهلت و مدارا رفتار مىكردم . نمىگذاشتم رعيت آنقدر صدمه ببيند و از همين نقطهنظر بود كه نصف مال من تمسك شده بود . همه هم رفت . حالا از چندين سمت به رعيت فشار وارد مىشود . آن تمول و تمكن آن ايام هم براى من نيست . نه مىتوانم دفع آن فشار و صدمات را بنمايم ، نه دارم كه دستگيرى از رعيت بكنم . ناچار شدم كه بروم و ناظر اين فجايع و شاهد اين وقايع ناگوار نباشم . اردوكشى آنهمه خسارت وارد نمود . نايب الحكومه پدر مردم را درآورد . ماليات ديگر چيزى براى مردم باقى نگذاشت . چه قسم من بنشينم و تماشاچى واقع شوم . اين چند سال رعيت تمام شد بهخاك سياه نشست . من به حق خدا شرم مىكنم اسم طلب يا مالالاجاره ببرم . مدان يك خروار و شصت من تبريز برنج به همه جهت اجاره بنا شد بدهد ، سواى آنهمه سيورسات و علف و گوسفند و روغن و بيگار كه به قزاق و ژاندارم و نايب الحكومه داده است . ديگر براى آن آبادى چه مىماند كه من بگيرم . عصر صادق خان رفت . باز اين آدم قدرى منصفانه نسبت به رعيت رفتار كرده . از حق نبايد گذشت .
مالگيرى
پسر كربلائى شعبان گرمارودى از شهر آمد . جلو دكاكين بودم و از او جوياى شهر شدم . گفت مالگيرى سختى است و بارهاى شما را قرار شد در آشنستان بگذارند .
پرسيدم قشون كجا مىرفت . گفت به سمت رشت كه مشهور بود دو سه كشتى وارد شده و مغشوش است .
( تمام خرابى و انقلاب ايران از تبريز است و رشت . رشتى . . . هركس هو كند اطاعت دارند . تبريزى ساده است و گول خور و زود به هرحرفى و به هركس مىگرود و قبول مىكند ) .