عضد الملك جمع نموده بود و مشروطهخواه شده بود و برعليه امير بهادر و سلطانعلى خان وزير دربار و مجلل السلطان و غيره در حقيقت قيام نموده بود تا اين اجتماع بزرگان قوم باعث طرد آنها از دربار سلطنت شد و همين مسئله مقدمهء توپبستن مجلس شد و آن تفصيلات كه نوشتهام من و جمعى از دوستان و خويشان در يك اطاقى نشسته بوديم .
اين بهاء آنجا بود و براى هريك از اين امرا و بزرگان كه جمع شده بودند مضمونى و حكايتى مىگفت كه ما خنده مىكرديم .
دربارهء علاء الدوله
در اين بين گفتند علاء الدوله توى طالار آمده نطق مىكند . هركلمه كه او مىگفت بهاء صد تا قسم مىخورد كه دروغ مىگويد . بالاخره ما گفتيم اگر راست مىگوئى برو در مقابل علاء الدوله همينها را بگو . رفت توى حياط دم منبر ( حياط حسينيهء عضد الملك بود ) تا نطق علاء الدوله تمام شد رفت روى پلهء منبر و گفت حضرات گول حرفهاى علاء الدوله را نخوريد . گرگى است امروز به لباس ميش درآمده . حذر كنيد ، دقت كنيد كه چه حيله زير سر دارد . من قسم ياد مىكنم علاء الدوله دروغ مىگويد . مشروطهخواه نيست ، چهوچه . داستانى كه بالاخره عضد الملك پسرش را فرستاد تمنا و خواهش كرد زياده از اين هتاكى و رسوائى نكند .
قربان ايران
بهاء شوخ بود ، بامزه بود ، با خانمها علاقهء مخصوص داشت . چرچرش هم راه افتاده بود . من آمدم از طهران ديگر خبرى از او نداشتم ، جز بعد از اولتيماتوم روس و آن اجتماع يا مرگ يا استقلال كه همين سليمان ميرزا و همكاران دمكرات او با كمك مادى و معنوى مستر شوستر برپا نمودند . روزى كه زنهاى طهران را جلوى بهارستان جمع نموده بودند كه بيشتر از فواحش شهر بودند يك خانم معروفه بود مسماة به ايران باستيانى ( خانهاش نزديك باستيان بود ) . بنا شد بهاء نطق كند برخاسته بود . اول نظر دوربينى به خانمها انداخته بود رفيق خود ايران باستيانى را در مدنظر گرفته بناى خطابه را گذاشت .
ايران عزيز من است . ايران جان شيرين من است . من براى ايران خودم را هلاك نكنم كه خواهد كرد . همه قربان وطن مىروند . من قربان ايران فقط مىروم و دمبهدم به خانم اشاره مىكرد و از اين مقوله مىگفت كه تمام حاضرين يعنى آنها كه دانا و ملتفت نكات بودند نتوانسته بودند از خنده خوددارى كنند . تا مجلس ختم يا مرگ يا استقلال دروغين شده و متفرق شدند . باز از او خبر نداشتم تا اينروزنامه رسيد ، معلوم شد آقا ترقى كرده