تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 6278

مساهمون:

ص٦٢٧٨
بده ساقى آن آب آتش گداز * كه باغ سخن را كنم زو طراز دل شير را روشنائى دهد * تن خسته را موميائى دهد از آن بادهء روح‌پرور بيار * كز آشوب دوران شوم رستگار كه اين عهد آشوب بينم بسى * كشم خويش را در پناه كسى كه از بالشويكان شوم شرور * جهان‌گشته يك‌سر پرآشوب و شور از اين فرقهء زشت بيدادگر * كه از دين و مذهب ندارند خبر چنان فتنه كردند هرسو عيان * كه شد بر فلك نالهء مردمان چه آتش از آن قوم بد اعتقاد * به مال و به جان رعيت فتاد چو آشوب اين فرقهء سست پى * خبردار گرديد داراى رى طلب كرد يك سرسران سپاه * ز گردنكشان از سفيد و سياه
اينجا مدح رحيم خان است مىگذريم :
قزاقان همه اردبيلى نژاد * كه بردى سبق در دويدن ز باد چو وارد به خاك إله موت شد * جوان گوئيا دهر فرتوت شد در آن سوى بالشيوكان باشكوه * ز بحر خزر تا سر تيغ كوه چو يأجوج كردند سد راه را * فراموش بنموده اللّه را ابر قلهء كوه سنگر زدند * به جان تروخشك اخگر زدند رئيس سپه چون خبردار شد * كه بر مردمان كار دشوار شد
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 6278 | قهرمان ميرزا عين السلطنه