بده ساقى آن آب آتش گداز * كه باغ سخن را كنم زو طراز
دل شير را روشنائى دهد * تن خسته را موميائى دهد
از آن بادهء روحپرور بيار * كز آشوب دوران شوم رستگار
كه اين عهد آشوب بينم بسى * كشم خويش را در پناه كسى
كه از بالشويكان شوم شرور * جهانگشته يكسر پرآشوب و شور
از اين فرقهء زشت بيدادگر * كه از دين و مذهب ندارند خبر
چنان فتنه كردند هرسو عيان * كه شد بر فلك نالهء مردمان
چه آتش از آن قوم بد اعتقاد * به مال و به جان رعيت فتاد
چو آشوب اين فرقهء سست پى * خبردار گرديد داراى رى
طلب كرد يك سرسران سپاه * ز گردنكشان از سفيد و سياه
اينجا مدح رحيم خان است مىگذريم :
قزاقان همه اردبيلى نژاد * كه بردى سبق در دويدن ز باد
چو وارد به خاك إله موت شد * جوان گوئيا دهر فرتوت شد
در آن سوى بالشيوكان باشكوه * ز بحر خزر تا سر تيغ كوه
چو يأجوج كردند سد راه را * فراموش بنموده اللّه را
ابر قلهء كوه سنگر زدند * به جان تروخشك اخگر زدند
رئيس سپه چون خبردار شد * كه بر مردمان كار دشوار شد