به قدر يك ديگ بسياربسيار بزرگ بر سر ، دور كلاه دستمال پيچيده يك مزر حمايل نموده بود . پاگن سرهنگى را هم روى سردارى خود زده بود . از خودش خيلى تعريف كرد . از همهكس جز رضاخان سردار سپه بد مىگفت . حتى از شاه و رئيس الوزرا . به عدل الممالك گفت از بولشويكها ترسيده بودى ، اما من دهنفر سوار معين نموده بودم ورود قزوين خانهء شما را حفظ كنند . چاى آوردند در فنجان معمولى بود گفت كوره اين را براى بچه ببر . مال من گاودوش است . رفتند و فنجان بزرگ آوردند . از سوارهايش پرسيدم . گفت خيلى بود و همه جنگى و رشيد و هيكلدار بودند . من جويا شدم از قيافهء او چه ديدى . اگرچه صاحب ذكاوت نيست ليكن گفت به نظرم مرد شرورى آمد كه باز هم اطمينان به وى نمىتوان نمود . گفت شش هزار قزاق تاحال تبريز رفته ، خالوها هم كه رفتند . گفتم عدل الممالك مطالبهء طلب خودش را نكرد . گفت در آن مجلس كه چيزى نگفت ، اما مشكل جرئت اظهار كند .
امير اسعد - زنهاى او
اينجا يك مطلب ديگرى هم به من كشف شد كه امير اسعد همشيرهء سردار سعيد همان حاجيه خانم - همانكه مىگفت سواى شب هفتاد سال دارد - رودبار منزل خودش آورده و عروسى كرده است . محترم السلطنه بيچاره و يك دوجين بچه را طهران ويلان و سرگردان گذاشته . همشيرهء امير انتصار عيال مرحوم حاج ميرزا اكبر را با دوتا صيغهء تنكابونى و چند بچه آتانك . اين پيركفتار را هم تازه عروسى كرده است . امير اسعد مايل به جماعت نسوان نيست . بااينحال من نمىدانم چرا آنقدر عيال اختيار مىكند . آن هم اين قبيل زنهاى جاماندهء واماندهء ديگران . من انشاء اللّه پس از تحقيقات كامل فقرهء قتل ميرزا را خواهم نوشت .
حسابهاى گذشته
دوشنبه دهم - از ديشب نايب الحكومه ، حاج عبد العلى و سيد حسن و بزرگ و فرج آتانى را اينجا فرستاده كه كارشان را تمام كنند . امروز فقط قدرى با آنها صحبت داشتم .
عمل مرتع را مىگويند با وكيل ما بايد گفتگو كرد . آن گردنشكسته هم اسناد را تاحال نفرستاده . در باب مال الاجاره به ما اين دوسال را ببخشيد . در باب مطالبات عند القدرة و الاستطاعه . گفتم صحبت تمام شد كارى نداريد برويد . حاج عبد العلى رسيد ميانه افتاد .
بالاخره قرار شد اين دونفر بروند چهارنفر ديگر را هم همراه گرفته بياورند و مذاكرات مجددى بشود ( چشم من آب نمىخورد كه اينها چيزى بدهند ) . اينها رفتند ميرزا اسحق