از محبتهاى ايشان تقديم نمودم . هيچ بدحسابى ما در اين شهر نكرديم ، اما بدحسابى خيلى ديديم . به حمد اللّه نسيهكارى نداشتيم . قرض هم باقى نگذاشتم جز پنجاه تومان به آقا محمد ارباب . هرچه داشتم توى اين شهر تمام شد . قرب چهارده هزار تومان خرج اين سه ساله شد سواى گندم و جو و مقدارى روغن و برنج و حبوبات كه از كشمرز و الموت و غله خانوارى حضرت و الا به مصرف رسيد .
به سوى الموت
يكشنبه پنجم ربيع الاولى ، 14 برج عقرب - بارها را صبح روانه كرديم . تهمانده اسباب را ميرآخور برد . رفتم خانهء رفعت السلطان مدتى معطل شدم تا اسب آوردند . يك ساعت به ظهر مانده با خانم و همشيرهزادهها خداحافظى كرده سوار شدم ، پشت به قزوين رو به الموت ، هى به جانب قدم . اين مدت با همشيره و بچههايش انسى گرفته بوديم . هم آنها هم ما از مفارقت ناگهانى دلتنگ شديم . در نجفآباد ناهار خوردم يك ساعت به غروب مانده دستگرد و خانهء سيد ابراهيم . حسنى و دخترش مونى و دختر چند ماههاش وجيهه با بارها بعد رسيدند . همهچيز همراه داشتيم . اسمعيل شامى پخت صرف شد .
استراحت كرديم .
ورود به زوارك
دوشنبه ششم - صبح باران مىآمد مدتى معطل شديم . قضا را ساكت شد سوار شديم .
هوا مصفا شد . ناهار در اكبرآباد خوردم . شب را رفتيم كير در خانهء يكى از رعايا منزل نموديم . به زحمت جووكاه پيدا نموديم . گفتند قزاق و ژاندارم باقى نگذاشته است . صبح سهشنبه زودتر سوار شديم ناهار شترخان رسيدم در خانهء ميرزا اسحق . بعد از صرف ناهار و چاى حركت كرديم . يك ساعت به غروب مانده وارد زوارك شديم . للّه الحمد بچهها حالشان خوب بود . فقط ملكه به دو ورود دوسه نوبه نموده بود . بهمن خيلى مزه پيدا كرده مثل خروس صدا مىكند ، مثل گوسفند صدا مىكند ، به واسطهء پرستارش مادر لله كه ترك است زبانش هم تركى شده فارسى نمىفهمد . تا وقت شام مشغوليات او بود و بچههاى ديگر . عباس ماشاء اللّه بلندتر از هنگام رفتن من شده . مرغها ، گاوها ، گوسفندها را به دقت توجه مىكند . عشقى دارد . باز قسمت ما الموت شد و بايد زندگانى متروك شدهء خود را از نو تجديد كنيم . فقط جاى ما تنگ است و چون كنار آبادى است به واسطهء هياهوى رعيت و صداى گاو و الاغ ، قالمقال اسباب زحمت و اذيت است .
دكان آشوت چنانچه نوشته شد بسته بود . من ديدم اگر معطل شويم تا بيايد اين سى و