پنج تومان را بگيريد صبح باقى را مىدهم . گرفتيم . اسب و قاطرها هم 28 صفر آمده است . خورديم . صبح شد گفت عصر . عصر رفتند گفت حاضر ندارم اين هفت تومان را بگيريد تتمه را صبح مىدهم . گرفتيم خرج آدم و مال شد . صبح رفتند گفت خجالت دارم اول دشت است تا عصر حكما مىدهم . عصر هشت تومان داد گفت حكما صبح تتمه را مىدهم . باز صبح شد آشوت مغازه نبود . عصر رفتيم باز نبود . امروز هم گذشت . صبح ديگر آشوت گفت ظهر از بانك پول گرفته تقديم مىكنم . گفتند بانك است . عصر رفتند نبود . برادرش گفت اگر خيلى معطل هستيد من ده تومان از خودم مىدهم تا صبح آشوت بيايد . ناچار بوديم قبول كرديم . اين ده تومان هم خرج آن دو روز شد . صبح ديگر آشوت گفت من چه كنم ما هم از مردم طلب داريم نمىدهند . اين حواله را هم من محض حضرت و الا قبول كردم ، و الا بنان اعتبار ندارد ، بدحساب است ، مالمردمخور است .
هيچكسى حوالهء او را قبول نمىكند . گماشته گفت اين چه جوابى است . گفت همين است آخر نمىشود ، چه كنم . پس هرچه دارى بده . آقا مىخواهد برود . فقط معطلى اين پول را دارد . ببينم چه دارم . اين در آن در باز ده تومان داد . شب خرج شد . بالاخره هفتاد و دو تومان به اين حقهبازى به ما داد . باقى ماند سى و دو تومان . آشوت گذاشت رفت منجيل .
ما تمام اين صد و چهار تومان را خرج وصول خودش كرديم . الان پول نداريم و نمىتوانيم از اين بيشتر توقف كنيم ، اين هم تاجر ارمنى . اگر روز اول و دوم داده بود من حالا الموت بودم و مبلغى هم شايد داشتم .
خريد پنبه
يك معامله و تجارت ديگر هم من در اوايل جنگ نموده بودم كه شايد ذكرى از آن نشده باشد ، مثل شركت با ميرزا حسين كه هزار و سيصد تومان پول مرا خورد . حالا هم قزاق شده و اعتنائى ندارد . چهارصدتومان به توسط كربلائى غلام على پنبه خريدم ، ماند ماندماند . روزبهروز تنزل كرد . بالاخره كربلائى از من طلبى داشت . در مقابل بده به مردم گفت پنبه دارم لاغير . اجبارا طلبكارها خروارى چهل تومان خريدند . تقريبا هفت هشت تومان گرانتر از نرخ بازار . حساب را آمد داد سيصد و سه هزار و نهصد دينار شد .
دويست و شصت و دو تومان طلبكار بود برداشت . هفده تومان و هشت هزار و نهصد دينار هم كرايهء انبار و دلالى محسوب داشت . بيست تومان سند داد عند القدرة و الاستطاعه . كه اگر كربلائى طلب نداشت و مفلس نشده بود اين هم عايد من نمىشد .
چو تيره شود مرد را روزگار * همه آن كند كش نيايد به كار
پنجشنبه سيم شهر ربيع الاول - چندجا براى وداع رفتم . آخر منزل حكومتى بود . چون