تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 6254

مساهمون:

ص٦٢٥٤
آقا خيلى قانونى تشريف دارند من هروقت بروم اول نزد عدل الممالك مىروم آن‌وقت خود ايشان يا پيشخدمتى روانه مىشود . مىگويد فلان‌كس آمده وقت داشت مىخواهد ، نداشت نه .

من حاكم نظامى هستم

رفتيم به اطاق حكومت ، درحالىكه موثق ديوان و دوتا ارمنى هم نشسته بودند . پس از خوش‌وبش يك‌مرتبه دو دست خود را روى ميز تحرير گذاشته كمر راست نموده گفت من حاكم هستم ، من حاكم نظامى هستم . من هردقيقه وقت براى پذيرائى ندارم ، من تلگراف نبايد بنويسم ، من فكر نبايد بكنم ، من كارهاى مهم ندارم من به موثق نگاه كردم موثق به من و گفتم مقصود از اين فرمايشات چيست ، به ما مىفرمائيد . گفت خير صحبت مىكنم . توى دلم گفتم الحمد للّه كه با ما نيست . من پروگرام اوقات خودم را نوشته‌ام كسى حق ندارد بىموقع بيايد ، يا اگر بيايد به او بگويند چنددقيقه معطل شويد حق تعرض و گله ندارد . من حاكم هزاركار دارم . دست‌برد توى كاغذها كه پروگرام را بدهد بخوانم پيدا نشد . آن‌وقت گفت از حفظ دارم و بنا كرد گفتن . يك ساعت و نيم به دسته مانده بيدار مىشوم . از آن زودتر نمىتوانم حمام مىروم . چون عادت دارم . نماز مىخوانم يا نمىخوانم به كسى ربط ندارد . بعد من تا خميازه‌هاى عرق شب را بكشم ، تا شستشو كنم ، تا چاى بخورم مىشود سردسته . بعد چه مىكنم ، بعد چه مىكنم تا شب خود را گفت و ما گوش مىداديم و از آن ارمنيها خجالت مىكشيديم كه اين‌چه صحبتهاى بىفايدهء لغو است كه اين حاكم نظامى ما مىكند . بالاخره معلوم شد كه امجد الوزاره و ملا ابو القاسم چالى آمده بودند به ملاقات او اجازه نداده و آنها بر طبعشان گران آمده برخاسته و رفته‌اند و ما مورد عتاب و خطاب واقع شديم . من ديدم باز چانه مىزند زود برخاستم كه براى توديع آمده بودم . معنى توديع را نفهميد . گفت ها ! گفتم براى خداحافظى . آن‌وقت بعضى تعارفات كرد و قول داد نهايت همراهى را داشته باشد . دست داده بيرون آمدم . از عدل الممالك هم خداحافظى كرده آمدم به منزل نواب عاليه ناهار را آنجا بودم . محمد على خان پسرش پس از سه سال زحمت ادارهء ژاندارمرى و رسيدن به درجهء آجودانى درحالىكه پيشنهاد منصب هم براى او شده بود استعفا داده و گوشهء اطاق نشسته بود . هرچه خواستيم دليل استعفاى ناگهانى را بفهيم ممكن نشد . كرايهء خانه حاجى را تمام دادم . آنچه قرض جزئى در مغازه يا جاى ديگر داشتم داده‌ام . يكصد و بيست و شش تومان هم طلب من از رفعت السلطان شد . با عريضهء تشكر