تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 6173

مساهمون:

ص٦١٧٣

ژاندارم عروس است

بعد شرحى هم از امير اسعد تمجيد كرد و گفت يك قاطر به من داده ( امير اسعد به هركدام قاطر و پول داده است به گمان اين‌كه مىروند تنكابون و هفده هزار خروار برنج او را وصول مىكنند . ساعد الدوله ، ساعد الممالك و شيخ نور الدين را هم تبعيد مىكنند كه نرفتند و نگرفتند و نكردند ) . گفتم كجا مىرويد . گفت فعلا شهر قزوين . بعد از ژاندارمها بد گفت كه اينها عروس هستند و همان بزك كنند و از قانون صحبت بدارند . يك تفنگ مرا هم كه از على اكبر گرفته بودند سهوا شهر رفته گفت از بادشت عوض روانه مىكنم و روانه هم كرد . بارى باز مىگفت من هرجا باشم اگر همراهى و كمكى لازم باشد يا در تنكابون باز انقلابى بشود مرقوم داريد فورى عده مىفرستم و لازمه كمك را مىكنم . پس از صرف چاى ، ميوه و صحبتها خداحافظى كرده تشريف بردند .

اسد خان

اسد خان هم دست مرا بوسيده و رفت . اسد خان در ضمن صحبت مىگفت من سى نفر از اقوام خودم عده دارم همه جنگى . خودم مشق نمىدانم من ( دست خود را زير چانهء خودش زده و صورت را بالا برد ) اين‌طور سر نگاه دارد . راست باخ نمىدانم . يك دو نمىدانم . اما همه‌جا جنگ را بهتر از همه كردم . چيزها گفت بىمزه هم صحبت نمىكرد . اينها رفتند يك نايب هم كه زمين خورده و سوارى نمىتوانست بكند روى تخته انداخته ده‌نفر گرمارودى آورده و باز بردند تا ده ديگر آدم پيدا كنند . من مصمم شدم على محمد را بفرستم عباس را بياورد . مشغول كاغذنويسى شدم . آقاى حاج سيد حسين و عدل الممالك شرحى نوشته بودند كه بىمزه نيست بنويسم . بارى ساعت پنج على محمد و نوروز با دو قاطر و بعضى چيزها از قبيل جوجه و پنير و سيب و گلابى حركت كردند .

كمى كبك

( به واسطهء شدت و سختى زمستان امسال كبك نيست مگر دانه‌دانه پيدا شود . به كلى كبك تلف شده . مىگويند توى دهات و خانه‌ها پر از كبك بود . اواخر طورى لاغر بودند كه ابدا گوشت نداشت همان پر و استخوان بود . تا بچه‌ها و دخترها شكار كبك