تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 6157

مساهمون:

ص٦١٥٧

نامهء ساعد الدوله

كاغذى ساعد الدوله در جواب رقعهء امير اسعد نوشته بود ، پس از عنوان و احوال‌پرسى شكايت از صدمات وارده به خودش نوشته بود كه مرا حبس كردند . تبعيد كردند . نوشته بود من اگر بخواهم دو روز شهر قزوين را خواهم گرفت ، ديديد چطور كاروانسرا را گرفتم كه چندين نعش به جا گذاشته فرار كردند . كسى قادر نيست مرا از تنكابون خارج كند . از آنجا هم نمىروم ليكن در امورات شما همراهى مىكنم .

نماز امير اسعد

امير اسعد دو شب [ است ] نماز مغرب و عشا به‌جاى مىآورد بقدرى بلند و با خضوع و خشوع كه تماشائى بود . نيم ساعت قنوت مىخواند . سر به آسمان بلند و « الّاه » را به قدرى از ته حلق ادا مىكرد كه از عين هم غليظتر بود . يك ساعت تعقيب مىخواند . اقلا يك ربع سجدهء او طول مىكشيد « غرّه مشو كه گربهء عابد نماز كرد . »

خداحافظى مؤلف

سه‌شنبه 28 ذيقعده ، دهم درجهء اسد - امير اسعد پايش درد داشت . شبها هم گويا از خيالات و ترس نمىخوابد . درحالىكه تفنگچى مستحفظ دور عمارت و بالاى ده دارد . ظهر بيدار شد پس از ناهار هم باز خوابيد . غذاى ما اين چند روز بلاتغيير بود . چلو بود با دورنگ خورش : قيمه و غوره با سبزى ، چند ظرف كوكو سبزى ، چند ظرف كباب جوجه و گوشت كه اسباب رونق و تكميل سفره بود . اما تا بخواهيد ظروف آب و دوغ و آفتابه لگن تميز و پاكيزه بود . چهار ساعت به غروب مانده من حركت كردم ، سپردم هروقت امير بيدار شد خداحافظى كنند . آمدم شهرك باقرخان و مركز پست ژاندارم را هارويدسن مجبورا به شهرك انتقال داده . باقر خان گويا از شدت پشه به شهر فرار نموده . دكتر و آجودان بودند اصرار كردند پياده شوم . چون وقت كم بود قبول نكردم . يك نفر بلد برداشته از آب رد شديم . ميرزا اسحق شترخان رفت ، ما به سمت جولادك . نزديك « آفتاب در » حاجى على پسر سليمان ديده شد . گفت سه روز است كه همگى زوارك رفته‌اند . از آنجا مراجعت كرديم و از پل محمدآباد گذشته رو به زوارك . دو ساعت از شب رفته وارد عمارت على محمد شدم . از ديشب هوا به شدت گرم شده است . عيسى از شهر آمده بود . عسل و نان و چاى و سرشير ما را قزاقها بين راه از او گرفته و خورده بودند . در مراجعت هم گيوهء خودش را با قدرى قند و چاى كه خريده بود .