بدبختانه صداى تير و تفنگ باعث شد كه رعيت شهسوار همه پراكنده يا مخفى شدند . نه تا قاطر منتظم الملك را كه نگاه داشته بوديم قاطرچى موقع را غنيمت شمرده برداشت و فرار كرد . يك ساعت به ظهر مانده شروع به اين اقدام شد ، سه ساعت به غروب مانده من حركت كردم ، دو ساعت به غروب مانده ساعد الدوله . ( من هرچه كردم بفهمم چند عدد ميترايوز همراه بردند بروز نداد . خيلى اصرار كردم آخر گفت هفت هشت تا مىشود مىخواهيد چه كنيد ) .
خدعهء بچهمار
عباسآباد سه فرسنگ راه بود [ تا ] شهسوار و احسان اللّه خان شكست خورده آنجا مانده بود كه به كلى ما بىخبر بوديم . خبر به او رسيد . اسعد السلطنه كه همراه او بود گفته بود من نگفتم اينها را بايد كشت ، من نگفتم اينها دروغ مىگويند ، خيلى از اين حرفها .
احسان اللّه خان هم گفته بود اين بچهمار خدعه كرد ، اين پدر فلان ، مادر فلان نفاق كرد .
اگر برگشتم مىدانم چه كنم با اين تنكابونيها ( اسعد السلطنه خواهرزاده و داماد سپهسالار است ، در روسيه طب خوانده ) . ما رفتيم به قريهء استوج دو هزار ( ييلاقى اجدادى سپهسالار است ) .
فحش دادن احسان اللّه خان
فردا سهشنبه 20 احسان اللّه خان وارد شهسوار شد . نطق مفصلى كرده بود . فحش و ناسزا به ما و خطونشان كه مىروم و مراجعت مىكنم آنوقت آنچه بايد به سر اينها مىآورم . هرچه توانستند بردند . مابقى را كه چندين برابر آنچه بود كه بردند يا آتش زدند يا در دريا ريختند . منجمله توپ بزرگ بود . كولاس و سوزن آن را ما آورده بوديم ، لولهء آن را در دريا انداختند با گلولههاى آن . بعد خبر رسيد لوله را بيرون آوردهاند . يك گلوله را هم دونفر رعيت روى لوله زدهاند باز شده و هردو را كشت .
انقلاب سست
شب را احسان اللّه ماند روز چهارشنبه هنگام ظهر حركت كرد . اسعد السلطنه با او رفت . امير خان برادر رفيع السلطان را هم بردند . اسعد السلطنه مىگفت خيلى بدنفس است . يك روز آمد به كميته گفت اجازه مىدهيد عرض كنم . گفتم بفرمائيد . دست به دست زده گفت اين انقلاب نيست ، خيلى انقلاب سست مىرود . گفتم چطور ، چهجور برود . گفت انقلاب زدن ، بستن ، كشتن . گفتم از من برنمىآيد و شما هم حق نداريد در