در كميته كه عمارت طومانيانس بود جلوس كردم .
احسان اللّه خان در تعاقب بصير ديوان
احسان اللّه خان به تعاقب بصير ديوان رفت . ما شهسوار مانديم . ساعد الدوله فرماندهء كل بود . اعانه خبر كردند . برنجها را آوردند . ساعد الدوله سه مرتبه با من خلوت كرد اما هردو از هم ملاحظه كرده باطن خود را بروز نداديم . دفعهء چهارم لب دريا بود . گفت خوب است بىپرده حرف بزنيم . گفتم خيلىخوب است شما بىپرده حرف بزنيد تا من جواب بگويم . گفتگو بسيار شد ( ديگر آن صحبتها را نگفت . ليكن معلوم بود تمام عدم رضايت از آن مرام بوده است ) . به او گفتم اولين كار اين است كه شما ده بيست نفر از اهالى ولايت را زيردست توپچيها بگذاريد كه انداختن توپ مسلسل را ياد بگيرند و بعد تا ممكن است اسلحه و مهمات بگيريد ، تا موقع آن برسد .
سفارش سپهسالار
صمد خان را هم قزوين فرستاديم به توسط امير انتصار با امير موثق صحبت بدارد .
رفتوآمد . امير موثق شرحى به من و شرحى به ساعد الدوله نوشته بود . مرا به شهر احضار نموده بود . در اين بين قاصد طهران آمد . سپهسالار خيلى نصيحت نوشته بود كه پدر هفتاد سالهء خودت را بيش از اين بدنام مكن ، رسوا مكن . به حال من رحم كن ، چه و چه . خيلى آهوناله و تملقات . بعد هم كاغذى از سفير روس فرستاده بود . او هم شرحى نوشته بود كه با معاهده اين كارها مخالفت دارد . رضايت نداريم كه به اسم ما بعضى اقدامات سوء بشود . باز هم از سپهسالار كاغذ مىرسيد كه تمام نصيحت و ناله بود .
آمدن صد روس
فردا بيست نفر ساعد الدوله فرستاد كه مشق توپ كند و براى كاروانسرا اسلحهء زياد خواست . گفتند توپچى خودمان داريم و مقدار اسلحهء هرفرونت را مىدانيم . زيادى داده نمىشود . جواب داديم اينجا جنگل است ، كوه است توپچيهاى شما نمىتوانند از عهده برآيند . اينها را بايد ياد داد كه به درد اين محلها مىخورند . گفتم آنها كى بودند ، اگرچه مىدانستم . گفت روسها . من گفتم مگر روس هم بود . گفت بلهبله . پس چهخيال مىكنيد .
چيز كوچكى بود به قدر يكصد نفر روس بود ، همه صاحبمنصب با اعتبارنامهء معتبر .
توپخانه و ذخاير و مريضخانه همه دست آنها بود . من كنجكاو شدم و گفتم بفرمائيد اينها رسما آمده بودند . على الظاهر خير ، باطنا بله . چنانچه كشتى مىآمد مهمات مىداد .