اينجا ايران است
ساعد الدوله گفت من فرمانده كلّم . حكم مىكنم برويد . چون روز قبل يك نفر روس تازه آمده بود و حكمى از كى كاكو داشت به خط قرمز كه تمام اختيارات را به او برگذار نموده بود ساعد الدوله با او نزاع لفظى كرد . بعد گفت اينجا ايران است رياست با روس نيست كه حكمفرمائى كند . بعد به اينها گفتيم چون بر خلاف عهد و ميثاق فرماندهء شما رئيس ديگرى فرستاده ما هم شما را خارج مىكنيم . خواهىنخواهى راضى شدند . همه را خلعسلاح كرديم و گفتيم برويد . مال خواستند . گفتيم مىبينيد نيست . بالاخره دوتا مال به آن دونفر رئيس داديم و به فوريت همه را روانه كرديم . پاى پياده زنومرد رفتند جز خانمهاى مريضخانه .
پول
فورا رفتيم سر ذخاير . من پرسيدم پول چقدر بود و چه شد . گفت پول كجا بود . اگر پول بود كه خوب بود . ليكن در بين صحبتها يادش رفت و گفت از آن پنج هزاريها و من يقين كردم پول هم بوده همه را بلع نمودهاند .
نامهء احسان اللّه خان
روسها رفتند و ما گفتيم همهء اين مهمات و اسلحه و توپ بزرگ [ و ] كوچك ، تمام قند و شكر ، چاى همههمه مال ما شد . به سر فرصت مىبريم و به احسان اللّه خان هم شبيخون مىزنيم . زيرا عدهء او زياد بود و روز نمىشد جنگ كرد . هندوانه پاره كرده با ساعد الدوله مىخورديم كه يك كاغذ به دست ما دادند . باز كرديم احسان اللّه خان نوشته بود رفيق ساعد الدوله ما عقبنشينى كرديم و الساعه در عباسآباد هستيم . خيلى زود با عدهء خود و توپ بيائيد . چرت ما پاره شد و خيالات باطل . زيرا ما گمان بلكه يقين داشتيم كه او در كلاردشت و مشغول جنگ است و ما سر فرصت و وقت زياد تمام اين مهمات و ذخائر و توپ را حمل ييلاقات سخت دو هزار مىكنيم . آنوقت به سروقت احسان اللّه مىرويم ( بعد در ضمن صحبت گفت ما خيال نداشتيم با احسان اللّه خان جنگ يا او را دستگير كنيم ) .
رعيت شهسوار
ما فورا هرچه مال حاضر بود بار كرديم . هرچه آدم بود دوشش مهمات گذاشتيم .