شكايت به زحمت همه را راه انداختم .
ملا شعبان و تقى و ملا ذوالفقار وركى اردو رفتند كه در اين مطالب با رئيس مذاكره نمايند . اردو هم چنانچه حدس زده بودم نتوانسته با اين سرما و بادپيچ بن بماند و به سمت سلمبار و مران حركت نموده است . درست تا ديشب دو ساعت به نصف شب مانده بيست و چهار ساعت تمام دستم حركت نداشت و از آن به بعد به حال طبيعى عودت كرد . تا امروز مرا عقرب نگزيده بود و اين دفعهء اول بود ، آن هم براى خاطر ثبوت دروغ هارويدسن .
داستان شيخ نور الدين - بصير ديوان
برويم سر داستان . شيخ نور الدين مىگفت در 25 جوزا خبر عقبنشينى قزاق رسيد .
بصير ديوان مرا احضار كرد . من گفتم قوه دارى بمان ، ما هم هستيم . گفت فقط دويست قزاق دارم تا كمك و مهمات به من برسد خيلى وقت لازم است . من عقبنشينى مىكنم و رفت . مرا آن سمت خواستند رفتم نزد ساعد الدوله كه يك منزل از احسان اللّه خان هميشه جلو بود . صحبت زياد شد . ساعد الدوله شكايت زياد كرد كه مرا بىگناه تبعيد كردند ، بدون آنكه يك شاهى كسى به من بدهد . گرسنه ماندم و مىخواستند همان قسم بدون مؤونه مرا هندوستان در اين گرما روانه دارند . اين بود فرار كردم ( من جويا شدم نگفت چطور و از كدام راه . گفت به تفصيل نه . همينقدر مىدانم از راه پشتكوه آمده آنجا اسب و پول دادند . در حوالى كرمانشاه ژاندارمها به گمان يكى از آدمهاى صارم الدوله او را گرفته لخت نمودند و بعد رها كردند و با مشقت خودى رشت رساند ) . مملكت را بايد نظم داد . دولت بايد جمهورى شود ، چهوچه از اين مقوله صحبتها . احسان اللّه خان هم رسيد .
رئيس كميتهء انقلاب
مرا نزد بصير ديوان پيغام دادند كه نرود و اطاعت كند ، با او همه قسم همراهى مىشود . من رفتم و بصير ديوان را در عباسآباد ملاقات كردم . او قبول نكرد و گفت هرگز چنين كارى نمىكنم . صبح او رفت من مراجعت كردم به شهسوار . به من تكليف كردند رئيس كميتهء انقلاب شوم . من گفتم كار من نيست . قبول نكردند . بعد گفتم امشب مهلت بدهيد گفتند ضرر ندارد . اما مهرهاى كميته را به من دادند ( من جويا شدم همراه هست نشان بدهيد . گفت دادم به ساعد الدوله و سپردم نگاه دارد ) . من ديدم باز من رئيس باشم بهتر به درد مردم مىخورم تا يكنفر بيگانهء شرور بدكردار . اين بود قبول نمودم و صبح