تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 6148

مساهمون:

ص٦١٤٨

شيخ نور الدين رئيس كميتهء انقلاب سرخ ايران

برويم سر مجلس سيم و داستان جناب شيخ نور الدين و رئيس كميتهء انقلاب سرخ ايران و آزادكنندهء تنكابون ، سلمه اللّه تعالى . نيم ساعت به ظهر يوم دوشنبه مانده بود امير اسعد خواب بود ، پايش هم درد گرفته نقرس عود نموده بود . گفتند شيخ نور الدين آمد بيايد به اطاق شما يا نه . من كه شيفتهء ملاقات او و تحصيل اخبار بودم جواب گفتم بله بله البته صد البته تشريف بياورند . جناب آقا وارد شدند . سلام عليك جلوس كردند . شيخ تنومند است ، بلندبالا با سيماى خوب . ريش محرابى داشت كه موى سفيد آن غلبه بر سياه داشت . عباى مشكى ، قباى مشكى ، شلوار مشكى . شايد عزادار بود و الا در اين هواى گرم لباس مشكى مناسبت نداشت . اين را هم نمىتوانيم گفت كه شيخ از آن ملاهاى احمق است كه فرق لباس گرما و سرما را ندهد . به‌هرحال اول يادآورى كرد كه شش هفت سال قبل كه از دست سردار اقتدار و روسها با اكرم الملك فرار كرديم . حضرت و الا التفات فرموده گرمارود براى ما اسب و قاطرسوارى فرستاديد و در قلعه خدمت رسيديم . يك روز پس از نوروز بود . بعد هم با همان مالهاى خودتان ما را با دشت روانه كرديد . گفتم به خوبى يادم هست و جنابعالى را هم خوب مىشناسم . هيچ محتاج يادآورى و اظهار تشكر نبود .

غليان بىدود

گفت براى من يك غليان بياوريد كه از بىغليانى مرده‌ام . آوردند خيلى زود ، اما هى پك زد و دود نداد . سرش را فوت كرد باز نشد . آبش را كم و زياد كرد باز دود نداد . نى را گرفت فوت تويش كرد باز « قلاج » زد نشد . آتشها را زيرورو كرد باز دود نداد . بالاخره ملتفت ميانه شد گفت واى ميانه ترك دارد ، اگرچه تقصير سر غليان هم هست . من گفتم جناب شيخ غليان متروك شده قهوه‌چى و پيشخدمت كه غليان‌كش نباشد از اين بهتر نمىشود . رفتند غليان كوزه آوردند و يك استكان چاى خورد و كشيد سردماغ آمد . اما نوكرهاى امير اسعد چنان خيره‌خيره زيرچشمى به او نگاه مىكردند كه به وصف نمىآيد .

ورود امير اسعد

هنوز سر آن صحبتها درنيامده بود كه در باز شد . امير اسعد لنگان‌لنگان يك چماق بسيار بزرگ كلفتى در دست ، يك حوله بزرگى هم به پاى خود پيچيده وارد شد ( براى آن