تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 6145

مساهمون:

ص٦١٤٥
روز شنبه 18 - گفت من با هفت‌نفر قزاق و محمود كلانى براى تفتيش موقع دشمن پياده به سمت پيچ‌بن حركت كردم ( در آن موقع رئيس [ محمد ] رحيم خان بود و نايب رئيس هارويدسن ) . تا محل اسپرخانى با دوربين درست معلوم كردم كه سنگرهاى آنها در بالاى كاروانسرا است . شب وارد گرمارود شدم . يك دسته قزاق و چند ژاندارم با چهل نفر الموتى از زوارك به بوكو رفته بود . دستهء ديگر كه جناح راست باشد از ايواتر با شهبازبيك كه همان كوه نرگس را بگيرند . من هم نصف شب با يك توپ كوهستانى هفت سانتيمترى و يك توپ مسلسل ، و روى هم شصت‌نفر قزاق سى چهل نفر الموتى حركت كرديم . رياست اين دسته با من بود . از چوره بالا رفتيم بعد دست چپ به سمت اسپرخانى كه برابر بلكه بلندتر از كاروانسراست . تا آنجا كه قاطر توپ را مىبرد برديم . بعد الموتيها توپ را حمل كردند . جاى آن را درست نشانه كرديم پر كرديم . محل شصت تير را هم درست كرديم و منتظر ساعت چهار از نصف شب گذشته شديم . نان ، آب ، فشنگ همه‌چيز هم‌دوش الموتيها داده بوديم . ده دقيقه به چهار مانده ( سفيده صبح ) توپ جناح چپ از مورچانه‌كش صدا كرد . فورا ما هم جواب داديم كه بناى شليك از سنگرهاى خصم شد . اما به ما نمىخورد . از بالا از پائين مىگذشت . ما پياده را حكم حركت داديم . كندى كردند كه من از ده تير خودم سه تير براى يكى از آنها خالى كردم . متعاقب شليك من صاحب‌منصب قزاق هم رولور خود را كشيد كه قزاق به جست‌وخيز آمد و به يك حمله مقدارى جلو رفته در يك سنگرى كه قبلا درست شده بود رسيديم . اينجا يك گلولهء طرف به سنگ خورده تكه سنگ به صورت قزاق و خون افتاد . خواستند سنگر را خالى كنند ما مجال نداده شصت‌تير را آنجا برديم . چيزى نكشيد آن‌طرف ساكت شدند و يكى دست بلند كرد . ما گفتيم گلن‌گدنهاى تفنگها را بياوريد امانيد . نياوردند و چند تير شليك كردند ( من گفتم آنقدر نزديك بوديد گفت بله هشتصد مترى ) . اينجا رحيم خان و هارويدسن و شخلسكى رئيس جديد رسيدند ( هارويدسن گفت از پشت‌سر يك‌نفر به ما شليك مىكرد . نگاه كرديم اردنانس حسن خان بود كه به يك دست تفنگ ، با دست ديگر دستهء جلوى اسب را گرفته بود . فرياد كرديم ساكت شد . بعد معلوم شد خواب بوده بيدار شده و گمان نموده است ما دشمن هستيم . خوب بود جديد بود و تيراندازى نمىدانست و الا كار ما صورت گرفته بود . ) مه آمد . آنها در مه واقع شدند ما در روشنائى . مقدارى هم اين وقت شليك كردند . بعد ساكت شدند . مه عقب رفت معلوم شد همه فرار كردند و دستهء كوه نرگس كه رسيده بود بناى شليك را به سمت آنها گذاشت . بعد آنها هم ساكت شدند ما فرستاديم كه دستهء زنگولان هم بيايد . رفتيم كاروانسرا . من قدرى عرق همراه داشتم به سلامتى هم خورديم . بعد دوستان همديگر را