جثهاش ضعيف است ) و بنا كردم به خون قى كردن . مرا بردند يك گوشه و از بسكه امير اسعد به اين قزاقها انعام داده بود همه مهربانى مىكردند دور من جمع شدند . هريك مداوا كردند تا دو روز افتاده بودم و بعد تا چندى هروقت سرفه مىكردم خون از گلويم مىآمد . سلطان حال مرا اين قسم ديد عذر خواست كه من عوضى گرفتم .
نجات يمين الملك و تحمل فرمانفرما
خبر حاجى يمين الملك را به سردار سپه دادند و همين مطلب باعث نجات چهار نفرى از حبس تاريك شد . فرمانفرما را خيلىسخت گرفتند . اطاق بىفرش كثيف بردند .
غذا آبگوشت شور ، نان شور دادند . جلو كشيد گفت من چندين سال سربازى كردم . به اين غذاها عادت دارم . روزگار جوانى مرا به خاطر مىآورد . اما به آنها بگوئيد اگر دو پسرم را پيش چشمم بكشيد يك پول نمىدهم .
خبر استخلاص كه رسيد اينها از شوق غذا نمىخوردند و هركدام فكر مال و اموال خود افتاده بودند و بعضى از صدمات خود مىگفتند . در سر اين حرفها بين همديگر مشاجره و نزاع مىشد .
دندانهاى طلاى قوام السلطنه
قوام السلطنه گفت اين حرفها چه ثمر دارد . بگذاريد من براى شما حكايتى بگويم تا رفع دلتنگى شما بشود و بدانيد به شما قزاقها كارى نكردند جز مهربانى و انسانيت . من چند سال بود فرمانفرماى خراسان بودم و در حقيقت سلطنت داشتم . ژاندارم آنجا را من گرفتم ، من ترتيب دادم و چقدر به آنها خوبى كردم . متصل سر شام ، سر ناهار و توى مطبخ آنها مىرفتم . از لباس ، از كفش ، از منزل و از هرچيز آنها سركشى كرده نهايت توجه را به عمل مىآوردم ، مثل اولاد خودم . حكم شد مرا دستگير و حبس كردند . روبهروى چشم من لباسهاى عيال و كلفتهاى مرا برداشتند ، طلاآلات و زروزيور عيالات مرا مىگرفتند . صندوقهاى مرا باز كرده تقسيم مىكردند . اسباب آبدارخانه و اطاقهاى مرا مىبردند ، چهوچه . هزار از اين قبيل كار . من گاهى گريه مىكردم ، گاه خنده . قضا را يك دفعه كه خندهء مفصل كردم دندانهاى من خوب پيدا شد . يكنفر از ژاندارم نظرش به چند دندان طلاى من افتاد و چنان با قنداق تفنگ پشت گردن من زد كه همه دندانها به زمين افتاد . رفتوبرداشت . در مقابل چشم من شكست و آن چند دندان طلا را بيرون آورد در جيب خود گذاشت . من ماندم بىدندان و نتوانستم ديگر غذا بخورم . اين بحث را كه او تمام كرد همه شكر كردند و ساكت شدند ، دعوا و نزاع تمام شد . انتهاى فرمايشات حاجى . ( پايان نقلقولهاى آبدارباشى )