تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 6140

مساهمون:

ص٦١٤٠

فحاشى سپهسالار

سپهسالار به همه فحش مىداد و مىگفت ما عمر خودمان را به خوبى و خوشى سر كرديم . قرمساقها ما را بكشيد . ديوثها ما را بكشيد . به آن مادر قحبه بگوئيد ما را خلاص كند . حتى به قزاقها بد گفت كه اين قزاق و قزاقخانه را من برپا كردم ، من نگاه داشتم . اينها را بردند و همه تصور كرديم بردند بكشند . در مجيديه اول كه همه نوكرها را جواب كردند خيلى به آقا و نوكر بد گذشت . ليكن پس از دو روز باز اجازه دادند .

جان محمد خان

جان محمد خان مهربان بود . نايب او مهربان و نيك‌فطرت بود . اما يك سلطانى داشت كه سيد هم بود شمر حقيقى . واقعا اگر حكم مىشد به دست خودش همه را سر مىبريد . دايم انتظار همين حكم را هم داشت . متصل به ما فحش مىداد . نان مىبرديم وسط نان انگشت مىكرد . پلو مىبرديم دست خودش را وسط قاپ پلو مىكرد . زير مجموعه ، روى آن‌همه را تفتيش مىكرد . بهانه مىگرفت ، كتك مىزد .

حرف يمين الملك و سهام الدوله

يك روز آمدند سهام الدوله ، حاجى يمين الملك ( او مىگفت آن سيد پيرمرد ) ، قوام الدوله ، امين الضرب را بردند و حبس تاريك كنند پول بگيرند . يمين الملك كه بلند شد گفت به جدم رسول اللّه ( ص ) نه نان مىخورم نه آب ، نه پول [ مىدهم ] تا هلاك شوم . سهام الدوله گفت به جدت رسول اللّه نان هم مىخورم ، آب هم مىخورم ، پول هم ندارم كه بدهم ( دوكرور پول دارد ) . بردند . يمين الملك دو روز و دو شب هيچ نخورد . كف كرد ، غش كرد مثل ميت افتاد ، حالا بميرد يك ساعت بميرد . سلطان سراسيمه شد . اين طرف آن‌طرف مىدويد . طبيب مىخواست ، تلفن مىكرد ، مثل برج زهرمار [ بود ] . نوكر حاجى يمين الملك توى سرش مىزد ، آقاآقا مىگفت ، گريه مىكرد . من هم به حال سيد پيرمرد ، هم به حال نوكرش دلم سوخت . رفتم نزديك بنا كردم به نوكرش كه دوست هم شده بوديم دلدارى دادن .

صدمات زندان

گرم حرف بودم سلطان رسيد . از آن اوقات‌تلخى كه داشت مرا با نوكر يمين الملك تميز نداد . قبضهء شوسكه را دودستى چنان به پهلوى من فرو كرد كه از حال رفتم ( حاجى
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 6140 | قهرمان ميرزا عين السلطنه