پىدرپى براى ما مژده آوردند تا يك روز بعد مشار الملك وزير دربار از طرف شاه آمد از همه احوالپرسى كرد و مژدهء استخلاص را داد و خودش رفت .
استخلاص محبوسين
عصر چند اتومبيل از فرحآباد آوردند و يك صورت كه اين اشخاص به حضور بروند .
باز سر نطق حضور شاه بين سپهسالار و سعد الدوله منازعه شد . سعد الدوله ميل داشت خودش نطق كند . عموم عين الدوله را انتخاب نموده بودند . سوار اتومبيلها شده به سمت فرحآباد . در عمارت دربار پياده شديم . قوام السلطنه كه رئيس الوزرا بود نشسته بود .
تعارفات و صحبت شروع شد . بعد قوام السلطنه را شاه خواست رفت . بعد از ربع ساعتى همه را احضار نمودند .
محبوسين در حضور شاه
رفتيم در باغ سمت شرقى باغ چادر زده بودند و شاه در چادر بود ، رفتيم توى چادر .
شاه ايستاده بود ، وليعهد پشتسر شاه [ بود . از ] بشره و چشم و دماغش هويدا بود كه شرمگين است و به مقصود خود نرسيده است . رئيس الوزرا نزديك شاه ايستاده بود . ما محبوسين هم به طور نيمدايره ايستاديم . سردار سپه و جمعى از صاحبمنصبان دربارى پشتسرما . پس از تعظيمهاى مفصل و اندكى سكوت شاه فرمودند از اين پيشآمد كمال افسوس را دارم . نمىبايست اين قسم بشود ، ليكن شد . باز كمى سكوت فرمودند و گفتند به يك اندازه هم لازم بود شما متنبه شويد ، ترك نفاق كنيد ، دستبهدست هم داده امورات مملكت را مرتب و منظم كنيد . اينجا شاه چند مرتبه « در حقيقت ، در حقيقت » گفت و نتوانست تتمهء آن را بفرمايد .
نطق شيخ المحبوسين ( عين الدوله )
عين الدوله ( شيخ المحبوسين ) شروع به عرض جواب كرد . نژاد منوچهر و ريشسفيد به جسارت عرض جواب بازمىدارد . ما هميشه نوكر و خدمتگزار بوديم و اگر بند از بندمان جدا كنند دست از وظيفهء شاهپرستى خود برنمىداريم ، با دست به سمت ما اشاره كرد و گفت اجداد همين استخوانهاى پوسيده به شمشير خود مملكت ايران را نگاهدارى و به سلاطين خود جانفشانى كردند . ملاحظهء تواريخ بفرمائيد كه چند قرن است خدمت مىكنند . بله تصديق داريم . فرمايش قبلهء عالم را كه ما بد كرديم . اگر بد نكرده بوديم گرفتار ظلموستم يك همچو قدّارى نمىشديم كه اگرنه مرحمت