نفر ماندهاند . من نفس استراحتى كشيده تفصيل را جويا شدم . گفت زين العابدين پسر جلال نزد آنها بود ، تفنگ هم گرفته بود . امروز از آنجا فرار نموده آمد و او اين تفصيلات را بيان كرد . تفنگ را هم داد و رفت خانهء خودش ( آنروز حاجىها گفتند كه زين العابدين مىگفت من قصد دارم اين تفنگ را برداشته بروم . حالا هم كه ديده فصل مراجعت است و بايد دچار هواى گرم تنكابون و پشه و جنگ شد گذاشته آمده . بر ذات اينها لعنت كه هزار رو دارند . ) .
نامه به امير اسعد
من فورا به امير اسعد نوشتم كه به جبران خبر ناخوش ديروز به شما بشارت مىدهم كه چنينوچنان شد . محمد رحيم خان كاغذ فورى هم به من نوشته بود كه دهنفر آدم صحيحالعمل براى بلديت فورا معرفى [ كنيد ] و روانه داريد . تقى گفت مىخواهد حاضر باشد كه به محض آمدن كمك حركت كند . يك صورتى از ده پانزدهنفر با مشورت تقى نوشته شد و جواب نوشتم آدم صحيحالعمل در تمام ايران پيدا نمىشود ، چه رسد به الموت كه هيچوقت نداشته . صورتى ايفاد شد . خودتان هم تحقيق و تدقيق بكنيد و همراه ببريد . خداوند ياروياور باشد .
فحشهاى محمد رحيم خان
تقى گفت چهارصد ژاندارم آمده كه گدوكهاى رودبار را بگيرند . عدهاى هم الموت آمده رفتند نزد رحيم خان تا از او دستور بگيرند . قزاق هم از راه طالقان حركت كرده از اين راه هم خواهد آمد . اما علف نيست ، آذوقه نيست ، جان ما به لب رسيد . تقى مىگفت [ محمد ] رحيم خان خيلى آدم مشدى بىشرفى است . در آنواحد آبروى آدم را مىبرد و هيچ ملاحظهء خدمت و زحمت را نمىكند . حرف خوش و التفاتش فحش است ، آن هم فحشهاى بد ، همه از زن و از مادروخواهر . پريشب عرق زياد خورده بود خواست اظهار لطف به شيپورچى مخصوص خودش بنمايد چيزها به او مىگفت كه ما خجالت مىكشيديم . خواهرت را فلان كردم . مادرت كاش اينجا بود من . . . يك ساعت از اين مقوله حرفها . تقى مىخواست برود فيشان حمام و از آنجا صبح پائينروچ جواب كاغذ را مغرب برداشت و رفت .
تا اين عدههاى مجدد نرسيده بودند سيصد قزاق اينجا بود با قريب هشتاد قاطر بنه و اسب و پنجاه ژاندارم با قرب ده اسب . حاليه اينهمه علاوه شود پاك تا سال ديگر قحطى مىشود . رعيت هم كه آسايش ندارد علف از كوه بچيند . محصول هم كه نيست .