نمىگذارد صدمه به آنها وارد شود . ده بيست ماديان و كره هم قزاقها از گدوك آورده بودند . گلهء زوارك از ترس پائين آمد ، گلهء ورك پائين آمد . بالا هنگامه است . نوروز رفت .
بعد آمدند گفتند نوروز زن خودش را با ربابه زن علينقى ( ربابه از اول كه الموت آمدم و طفل بود نزد بچهها بود ) و زن محمدآقاى قاطرچى من سلطانعلى و كريم برادر نوروز و پسر محمدآقا آمدهاند اجازه مىفرمائيد بيايند جولادك يا خير . من خودم جا ندارم ، آذوقه ندارم ، چه جواب بدم . گفتم اگر همينها خواهند بود بيايند ، اگر عقبه دارد و بايد همه زواركى بيايد پس من جاى ديگر بروم . گفتند خير فقط اينها هستند . اجازه داده شد .
چيزى نگذشت آمدند . سه تا الاغ بار ، سه تا گاو مال على محمد و عباس ميرزا با سه گوساله به دنبال ، ربابه ما هرچه داشته ، نبات زن نوروز بچه به كول ، محمدآقا و كريم و سلطان على هم هركدام كولهبار بزرگى به پشت ، گلباجى خانم ، محمدآقا هرچه در منزل داشته به اين طمطراق وارد شدند . من خيلى خنده كردم و فورا عكسى از فراريان زوارك برداشتم . رفتند و قوز بالاى قوز ما شدند . والدهء على مشغول پذيرائى شد .
امير اسعد ترسو - نامه به امير موثق
كاغذى به امير نوشتم كه وضعيات برعليه ما شد و گدوك را گرفتند . اخوى گرامى فرمانده بوده احتياط را از دست ندهيد ، محل اقامت شما مناسب نيست . محل بهترى انتخاب كنيد . كاغذ را بستم و روانه كردم ، اما از خنده خوددارى نداشتم كه امير اسعد ترسو حال چه خواهد كرد . كاغذ ديگرى به امير موثق نوشتم كه در مواقع غيرعادى وضعيات آن به آن تغيير مىكند ، اين شكل پيشآمد ، ليكن اهميتى ندارد . مه برود باز مىشود گرفت . زود قاصد شهر را روانه كردم رفت .
جنگ در ايران بچهبازى است
به خدا قسم جنگ هم در ايران مثل همه كارها بچهبازى شده . مىگويند چندين ساعت « دست به يخه » جنگ كردند اما زخمى ندارند ، مگر دو نفر آن هم از گلوله . آن وقت سى چهل تا ماديان و كره از « جنگ دست به يخه » مال مردم مرانى ، درجانى « 1 » را غنيمت مىآوردند « 2 » . عده را پانصد مىگويند ، براى آنكه شكست خود را به كثرت جمعيت شهرت بدهند . فقط ايرانيها براى حرامكردن فشنگ خوباند و بس .
هامش
( 1 ) - درجان - دهى است از دهستان سه هزار شهرستان شهسوار . ( مسعود سالور )
( 2 ) - اين اسب و ماديان را مجددا از شهر امير موثق عودت داد و رد كردند . ( يادداشت از نويسندهء خاطرات )