ملا يوسف
يك ساعت بيشتر به غروب نداشتيم من برخاستم . تا دم در مشايعت كرد . من آمدم تكيه و رفتم امامزاده قبر مرحوم ملا يوسف ( امانت گذاشتهاند ) توى ايوان بود فاتحه خواندم ، آمرزش طلب كردم . در آن نه سال فقط طرف صحبت و شوخى من او بود . دائى مادر زينب بود . آدم خوشمشربى بود . خداوند رحمتش كناد . بعد زيارت حضرت رفتم .
قبر بهمن مقابل چشم بود از گريه خوددارى نتوانستم بكنم . پس از مرگ او همه اين مصائب و شدايد به سرم آمد . با كمال غمواندوه بيرون آمده از همه خداحافظى نموده سوار شدم . نيمساعت از شب رفته بود وارد يارفى شدم . امروز شصت نفر مهمان را پذيرائى نموده بودند . آنها بيرون رفتند من داخل شدم .
عبد اللّه خان ، نايب زوارك
بالاى بام فرش انداخته بودند . پشه بسيار داشت . كدخدا صفر على و نوروز از زوارك آمده بودند با مادر آقا برار ( نرگس ) . گرم صحبت با آنها بودم كه حقيقتا با اينها انس گرفته بودم و دلم تنگ شده بود . يكبار يك صاحبمنصب قزاق با پنج نفر مكمّل و مسلح وارد شدند . اول به كدخدا سلام كرد بعد به من . صاحبمنصب نشست و به آنها گفت « ايلشيز » « 1 » بنشينند . سبيل به سبيل نشستند . كدخدا گفت عبد اللّه خان نايب زوارك است كه مىخواهد به هينز براى حفظ گدوك سيالان برود . صاحبمنصب سرى به سمت من تكان داد گفت : هاها . بعد كدخدا گفت حضرت والاست . گفت ياخچى ، ياخچى . آنوقت تركى گفت كه اينجا شلوغ شده من آمدم ببينم كيست . كدخدا حالى نشد . يكوقت يك « سقلمه » مثل چكش به پهلوى رفيقش زد . معلوم شد مترجم خان است . او ترجمه كرد كه همان عبارت « شلوغ و آمدم » آن فارسى بود . من به تركى حرف زدم . چشمهاى نايب گشاد گرديد و خوشش آمد . چلك « 2 » آلوبالوى كال ترش كه كدخدا آورده بود ( باغات قلعه به واسطهء انهدام نهر آب نخورده تازه نهر باز و آب رسيده است به آن واسطه ميوهجات فاسد شده ) جلوى آنها گذاشتم . دستها به سمت آن دراز شد ، تو برو من بيا ، با هسته و دم و با هرچه از برگ و شاخه كه مخلوط آن بود بلع شد . وسط كار گفتند « دوز ، دوز » مترجم نعره زد و گفت نمكنمك - كه غنى دو ذرع از آن صدا به هوا پريد . نمك تا
هامش
( 1 ) - تركى : بنشينيد - راحت كنيد .
( 2 ) - همان چليك مأخوذ از روسى است يعنى ظرف فلزى بزرگ كه در آن نفت يا روغن يا چيز ديگر مىريزند . ( مسعود سالور )