بازار گرم فريب
بعد درب خانه مخبر الدوله ، مستشار الدوله را پياده ديده ، سلام و تعارفى ؛ پرسيدم كه شنيدهام شما را كانديد ايالت آذربايجان نمودهاند ؟ گفت دروغ [ است ] ولى ساير رفقا را وثوق الدوله به شهريه فريفته ؛ حكيم الملك ، ممتاز الدوله ، نصر الملك . قرار شد همديگر را ملاقات [ كنيم ] فكر مىكردم خداوندا چه هنگامه است ؟ ! رفقايش مىگويند كه مستشار الدوله را وثوق الدوله فريفته [ است ] ، اين به عكس مىگويد . مىترسم هردو را دسيسه رب الدسايس متهم و اين رفقا را از همديگر ظنين نموده .
بعد آقا شيخ ابو طالب و آقاى زنوزى را ديده ، قرار شد عصر پنجشنبه بيايند منزل قدرى صحبت . از آنجا خانه مشار اعظم را به زحمت پيدا كرده ، گمان كردم مأيوس از رفتن من شدهاند ، بعد رفته ، طبيبزاده و نجد الدوله هم آنجا بودند ، معلوم شد نجد با مشار منسوب و قوم هستند . ناهار آورده مفصلا و مأكولا گوارا ؛ ناهار قاب چلو و چهار خورشت قورمهسبزى . آبگوشت با كله بره و خوراك پنير ، سبزى و ماست . بعد از ناهار هم چايى . اتفاقا توى اطاق ديگر صدايى آمد ، ديدم به خنده تعارفى كردند . گفتم كيست ؟ گفتند مغيث الدوله است . من گمان كردم سگ است و براى اينكه من خوشحال شوم ، بنده گفتم صدايش كنيد بيايد تو . من در اين خيال يكدفعه ديدم جوانى آمد تو . پرسيدم كيست ، گفتند مغيث الدوله است . بعد معلوم شد و نشانى داد كه من خدمت شما در ارّه و ميشيجان كمره رسيدم موقع ورود اردوى مهاجرين ماژورپوست . نشانىها را داد ، فهميدم درست مىگويد « 1 » ؛ ساعتى هم با آن منفور بى . . . « 2 » صحبت نموديم .
ديدار از دهخدا
ساعت دو به غروب بلند شده خداحافظى ، بيرون آمده . به منزل دهخدا كه مدتى بود نديده بودمش رفته . دو چايى خورده . صحبت از اوضاع پسر آقاى
هامش
( 1 ) . نويسنده در اينجا به دو موضوع اشاره دارد ؛ يكى عبور مهاجرين از كمره به مقصد كرمانشاه كه وى قبلا به كمره رفته تا وسايل استراحت آنان را در آنجا فراهم كند ، و ديگرى - در ادامهء مطلب - اشاره به منفور بودن مغيث الدوله به دليل دستور تيرباران دو تن از محكومين تبعيدى كميته مجازات به هنگام عبور از سمنان ، در زمانى كه حاكم آن ولايت بود .
( 2 ) . نقطهچين در اصل .