[ امور روزانه ]
يكشنبه نهم ربيع الثانى . - صبح بعد از چاى آدم بصير الدوله آمد و قبض شهريه برج جدى هذه السنه يونت ئيل ركن السلطنه را هم آورد كه مهر ركن السلطنه را بزنم ، من هم زده ، برد . بعد بتول هم به حمام رفته ، من هم مشغول شستن دمل گلويم شده ، بستم . و قدرى تحرير . هوا هم ابر و مستعد آمدن برف يا باران بود . من هم زير كرسى متفكر . ناهار نان و پنير و قليه كدو با احمد و ننه اسماعيل خورده ، هوا به ملايمت مىباريد . بعد بتول هم از حمام آمده ، با ناهار او چايى هم خورده .
فوت والدهء آقا مرتضى
رو به غروب با حالت باران بيرون رفته ، سوار واگون شده ، ميدان توپخانه پياده به خانه حاج جلال لشكر رفته ، آقا ميرزا باقر خان مستوفى هم بود . صحبت فوت والدهء آقا مرتضى « 1 » را در هفته گذشته نمود كه كاغذ از كمره آمده بود . بعد حاج جلال لشكر از بيرون آمده قدرى صحبت و مفاصاحساب جنس ملكى سه ساله تا دو سال قبل را با بعضى محاسبات و مطالبات ديگر كه چند شب قبل حساب نموده بوديم و آقا ميرزا باقر خان دو نسخه نوشته بود ، يكصد و سى و هفت تومان و كسرى طلب بنده شده كه صد تومن او را نقدا دادند و مابقى را عند المطالبه . و دو نسخه را يكى بنده و يكى ايشان نوشته مهر نموديم و به همديگر داديم .
مقارن غروب بلند شده به حجره خلخالى آمدم . دكتر سيد محمد خان و پرويز هم آنجا بودند . صحبت تشكيلات شد و قرار شد عصر چهارشنبه منزل خلخالى برويم ، تنكابنى و پرويز هم باشند . بعد ساعت يك از شب بلند شده از بازار به خانه آمده ، شام هم آبگوشت و قليه كدو داشته ، مىخورديم كه جعفر قلى خان پسر آقاى نير السلطان آمد و اظهار داشت كه اطلاعى از محبوسين داريد كه چه قرار شده ؟ گفتم وثوق الدوله با آقاى تنكابنى وعده كرده است كه عموم را بخواهند و لو اينكه تلگراف قزوين از عموم نبود و همه امضا نكرده بودند . بعد از شام خوابيديم .
هامش
( 1 ) . سيد مرتضى پسنديده برادر امام خمينى .